نمایش برچسب :

دیوان اشعار

زندگینامه استاد شهریار


زندگینامه استاد شهریار  سید محمد حسین بهجت تبریزی در سال 1285 هجری شمسی در روستای زیبای « خوشکناب » آذربایجان متولد شده است.   او در خانواده ای متدین ، کریم الطبع واهل فضل پا بر عرصه وجود نهاد. پدرش حاجی میر آقای خوشکنابی از وکلای مبرز و فاضل وعارف روزگار خود بود که به سبب حسن کتابتش به عنوان خوشنویسی توانا مشهور حدود خود گشته بود.   شهریار که دوران کودکی خود را در میان روستائیان صمیمی و خونگرم خوشکناب در ...

۲۷شهریور؛ بزرگداشت شهریار


۲۷شهریور؛ بزرگداشت شهریار     امروز(یكشنبه، بیست وهفتم شهریورماه) بیست وسومین سال روز درگذشت محمدحسین بهجت تبریزی متخلص به شهریار و روز بزرگداشت این شاعر است. در آستانه ی این روز نگاهی دارد به روایت شهرزاد بهجت تبریزی _ دختر شهریار _ از زندگی این شاعر معاصر. زندگی شهریار از زبان دخترش این گونه روایت می شود: «پدرم، سیدمحمدحسین بهجت تبریزی متخلص به شهریار در تبریز متولد شده است. پدرش از وكلای درجه یك تبریز و مردی ...

«روز شعر و ادب» كی «روز شعر و ادب» می شود؟


«روز شعر و ادب» كی «روز شعر و ادب» می شود؟      بیست وهفتم شهریورماه در تقویم رسمی كشور ـ با وجود همه ی مخالفت ها ـ هنوز به نام «روز شعر و ادب فارسی» است و البته همچنان تنها در حد یك نام برای بزرگداشت یكی از مهم ترین داشته های زبان فارسی و ایرانیان. امسال، ۹ سال از نام گذاری ۲۷ شهریورماه، روز درگذشت شهریار و بزرگداشت این شاعر، به نام «روز شعر و ادب فارسی» می گذرد؛ روزی كه از ابتدای نام گذاری با اما و اگرها و مخالفت هایی همراه بود ...

حکایاتی از شمس تبریزی


حکایاتی از شمس تبریزی    واعظی ؛ خلق را تحریص می کرد: ـ بر زن خواستن و تزویج  کردن ـ و احادیث می گفت ـ و زنان را تحریص  می کرد ؛ ... بر شوهر خواستن ؛ ـ و آنکس را که زن  دارد ؛ تحریص  می کرد بر میانجی کردن ؛ و سعی نمودن  در  پیوند ها ـ  و احادیث می  گفت . از  بسیاری  که  گفت  یکی  بر خواست  که : من  مرد  غریبم . مرا  زنی  می  باید. واعظ ؛ رو به  زنان کرد و گفت ...؛ ـ میان شما ...

شهریار مُلک سخن


شهریار مُلک سخن  علی ای هُمای رحمت، تو چه آیتی خدا را  که به ما سِوا فکندی، همه سایه هما را بی گمان با شنیدن این بیت زیبا، همگان به یاد مرحوم، شادروان محمد حسین بهجت تبریزی، معروف به «شهریار»، این ترک پارسی گوی زمانمان می افتند که با کلامی دلنشین و اشعاری نغز، روح و روان همه علاقه مندان شعر فارسی را نوازش می دهد. او که پس از یک دوره بیماری طولانی مدت که عمدتا ناشی از کهولت سن و ضعف جسمانی بود، در اولین ...

اشعار زیبا از استاد شهریار


اشعار زیبا از استاد شهریار  آمـدی، جـانـم بـه قـربـانـت ولــی حـالا چـرا بی وفـا حـالا کــه من افـتــاده ام از پـا چـرا نوشـدارویی و بعـد از مرگ سهـراب آمدی  سنگدل این زودتر می خــواستی، حالا چـرا عـمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست  من که یک امروز مهـمـان توام، فـردا چـرا نـازنـیـنا مـا بـه نـاز تـو جـوانـــی داده ایــم  دیگـر اکنون با جوانان ناز کـن، بـا مـا چـرا وه کـه بـا ایـن عـمرهـای کـوتـه ...

روز بزرگداشت حافظ


روز بزرگداشت حافظ  20مهرماه، روز بزرگداشت حافظخواجه شمس الدین محمد شیرازی شاعر و حافظ قرآن، متخلص به حافظ و معروف به لسان الغیب از بزرگترین شاعران غزل سرای ایران و جهان به شمار می رود. حافظ را نمی توان از سنخ شاعران تک بعدی و تک ساحتی محسوب و تفکر شاعرانه اش را تنها به یک وجه خالص تفسیر و تاویل کرد. شعر حافظ دارای ابعاد گوناگون و متنوع سرشار از راز و رمز و پرسش از حقیقت هستی است.صبحدم از عرش می آمد خروشی، عشق ...

اشعار ملک الشعرای بهار


اشعار ملک الشعرای بهار  محمد تقی بهار ملقب به ملک الشعرای بهار شاعر، ادیب، سیاستمدار و روزنامه‌نگار ایرانی است. وی در سال ۱۲۶۳ هجری شمسی در مشهد متولد شد. مقدمات و ادبیات فارسی را نزد پدر خود ملک الشعرای صبوری آموخت و برای تکمیل معلومات عربی و فارسی به محضر “ادیب نیشابوری” رفت. بعد از فوت پدر، ملک الشعرای دربار مظفرالدین شاه شد. وی شش دوره نماینده مجلس شد و سالها استاد دوره دکتری ادبیات دانشسرای عالی و دانشکده ...

اشعار زیباو خواندنی رودکی


اشعار زیباو خواندنی رودکی    بوی جوی مولیان آید همی  بوی جوی مولیان آید همی یاد یار مهربان آید همی ریگ آموی و درشتی راه او زیر پایم پرنیان آید همی آب جیحون از نشاط روی دوست خنگ ما را تا میان آید همی ای بخارا! شاد باش و دیر زی میر زی تو شادمان آید همی میر ماه است و بخارا آسمان ماه سوی آسمان آید همی میر سرو است و بخارا بوستان سرو سوی بوستان آید همی آفرین و مدح سود آید همی گر به گنج اندر زیان آید همی ای ...

اشعار زیبا و خواندنی قیصر امین پور


اشعار زیبا و خواندنی قیصر امین پور  اشعار زیبا و خواندنی قیصر امین پور  کودکی هاکودکی هایم اتاقی ساده بودقصه ای دور اجاقی ساده بودشب که میشد نقشها جان میگرفتروی سقف ما که طاقی ساده بودمیشدم پروانه خوابم می پریدخوابهایم اتفاقی ساده بودزندگی دستی پر از پوجی نبودباری ما جفت و طاقی ساده بودقهر میکردم به شوق آشتیعشقهایم اشتیاقی ساده بودساده بودن عادتی مشکل نبودسختی نان بود و باقی ساده بودقیصر امین پور     یادداشتهای ...

رو مسخرگی پیشه کن(شعر طنز عبید زاکانی)


رو مسخرگی پیشه کن(شعر طنز عبید زاکانی)  رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموزخواهی که شود بخت تو فرخنده و پیروز خواهی که شود عید سعیدت همه نوروزخواهی که شود طالع تو شمع شب افروز خواهی که رسد خلعت و انعام به هر روزرو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموز امروز به جز مسخره رندان نپسندندعلم و هنر و فضل بزرگان نپسندند ادراک و کمالات به تهران نپسندندجز مسخره در مجلس اعیان نپسندند رو مسخرگی پیشه کن و مطربی آموزخواهی که شوی با خبر از کار بزرگان شکل ...

از ماست که بر ماست(شعر ناصر خسرو)


از ماست که بر ماست(شعر ناصر خسرو)  از ماست که بر ماست(شعر ناصر خسرو)  روزی ز سر سنگ عقابی بهوا خاستواندر طلب طعمه پر و بال بیاراست بر راستی بال نظر کرد و چنین گفتامروز همه روی زمین زیر پر ماست بـر اوج فلک چون بپرم از نظـر تــیزمی‌بینم اگر ذره‌ای اندر ته دریاست گر بر سر خـاشاک یکی پشه بجنبدجنبیدن آن پشه عیان در نظر ماست بسیار منی کـرد و ز تقدیر نترسیدبنگر که ازین چرخ جفا پیشه چه برخاست ناگـه ز کـمینگاه یکی سـخت کمانیتیری ...

دارم بتی به چهره صد ماه و آفتاب (عبید زاکانی)


دارم بتی به چهره صد ماه و آفتاب (عبید زاکانی)دارم بتی به چهره صد ماه و آفتاب نازکتر از گل تر و خوشبوتر از گلاب رعناتر از شمایل نسرین میان باغ نازنده تر ز سروسهی بر کنار آب در تاب حیرت از رخ او در چمن سمن در خوی خجلت از تب او در قدح شراب شکلی و صد ملاحت و روئی وصد جمال چشمی وصد کرشمه و لعلی وصد عتاب خورشید در نقاب خجالت نهان شود از روی جانفزاش اگر بر فتد نقاب در حلقه های زلفش جانهای ما اسیر فریاد از آن دو سنبل مشکین تابدار از چشمهای ...

سر سودای تو را سینهٔ ما محرم نیست(خاقانی)


سر سودای تو را سینهٔ ما محرم نیست(خاقانی) سر سودای تو را سینهٔ ما محرم نیست سینهٔ ما چه که ارواح ملایک هم نیست کالبد کیست که بیند حرم وصل تو را کانکه جان است به درگاه تو هم محرم نیست خاک آن ره که سگ کوی تو بگذشت بر او شیر مردان را از نافهٔ آهو کم نیست هر دلی را که کبودی ز لب لعل تو داشت خانقاهش بجز از زلف خم اندر خم نیست بی‌دلی را که دمی با تو مهیا گردد قیمت هر دو جهان نیمهٔ آن یک‌دم نیست دیدهٔ شوخ تو را کشتن خلق آئین شد تا کی ...

خدا مرا به فراق تو مبتلا نکند (ادیب نیشابوری)


خدا مرا به فراق تو مبتلا نکند (ادیب نیشابوری)شعر خدا مرا به فرق تو مبتلا نکند از ادیب نیشابوری اشعار عبد الجواد ادیب نیشابوری   خدا مرا به فراق تو مبتلا نکند نصیب دشمن ما را نصیب ما نکند من و ز کوی تو رفتن؟ زهی خیال محال که دام زلف تو هرگز مرا رها نکند خدای را ز تو بر من عنایتی ست بزرگ اگر فسون رقیب از منت جدا نکنند چگونه ماه فلک دانمت که ماه فلک به دست، جام نگیرد به بزم،جا نکند من از جفات نترسم ولی از آن ترسم که عمر من به جفات ...

الا ای لعبت ساقی ز می پر کن مرا جامی( حکیم سنایی)


الا ای لعبت ساقی ز می پر کن مرا جامی( حکیم سنایی)الا ای لعبت ساقی ز می پر کن مرا جامی که پیدا نیست کارم را درین گیتی سرانجامی کنون چون توبه بشکستم به خلوت با تو بنشستم  ز می باید که در دستم نهی هر ساعتی جامی نباید خورد چندین غم بباید زیستن خرم که از ما اندرین عالم نخواهد ماند جز نامی همی خور بادهٔ صافی ز غم آن به که کم لافی که هرگز عالم جافی نگیرد با کس آرامی منه بر خط گردون سر ز عمر خویش بر خور که عمرت را ازین خوشتر نخواهد بود ایامی چرا ...

شعر انتحار تدریجی از استاد شهریار


شعر انتحار تدریجی از استاد شهریار خجل شدم ز جوانی که زندگانی نیست به زندگانی من فرصت جوانی نیست من از دو روزه هستی به جان شدم بیزار خدای شکر که این عمر جاودانی نیست همه بگریه ابر سیه گشودم چشم دراین افق که فروغی ز شادمانی نیست به غصه بلکه به تدریج انتحار کنم دریغ و درد که این انتحار آنی نیست نه من به سیلی خود سرخ میکنم رخ و بس به بزم ما رخی از باده ارغوانی نیست ببین به جلد سگ پاسبان چه گرگانند به جان خواجه که این شیوه ...

سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند (حافظ)


سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند (حافظ)سمن بویان غبار غم چو بنشینند بنشانند پری رویان قرار از دل چو بستیزند بستانند به فتراک جفا دل‌ها چو بربندند بربندند ز زلف عنبرین جان‌ها چو بگشایند بفشانند به عمری یک نفس با ما چو بنشینند برخیزند نهال شوق در خاطر چو برخیزند بنشانند سرشک گوشه گیران را چو دریابند در یابند رخ مهر از سحرخیزان نگردانند اگر دانند ز چشمم لعل رمانی چو می‌خندند می‌بارند ز رویم راز پنهانی چو می‌بینند می‌خوانند دوای ...

رفتی و دل ربودی یک شهر مبتلا را (سیف فرغانی)


رفتی و دل ربودی یک شهر مبتلا را (سیف فرغانی)رفتی و دل ربودی یک شهر مبتلا را تا کی کنیم بی تو صبری که نیست ما را بازآ که عاشقانت جامه سیاه کردند چون ناخن عروسان از هجر تو نگارا ای اهل شهر ازین پس من ترک خانه گفتم کز ناله‌های زارم زحمت بود شما را از عشق خوب رویان من دست شسته بودم پایم به گل فرو شد در کوی تو قضا را از نیکوان عالم کس نیست همسر تو بر انبیای دیگر فضل است مصطفا را در دور خوبی تو بی‌قیمتند خوبان گل در رسید و لابد رونق بشد ...

شکست عهد من (ایرج دهقان)


شکست عهد من (ایرج دهقان) شکست عهد من و گفت: هرچه بود گذشت بگریه گفتمش: آری، ولی چه زود گذشت بهار بود و تو بودی و عشق بود و امید بهار رفت و تو رفتی و هرچه بود گذشت شبی بعمر گرم خوش گذشت آنشب بود که در کنار تو با نغمه و سرود گذشت چه خاطرات خوشی در دلم بجای گذاشت شبی که با تو مرا در کنار رود گذشت گشوده بس گره آنشب ز کار بسته ی ما صبا چواز بر آن زلف مشکسود گذشت غمین مباش و میندیش از این سفر که ترا اگرکه بر دل نازک غمی ...

کیست کاندر دو جهان عاشق دیدار تو نیست (سیف فرغانی)


کیست کاندر دو جهان عاشق دیدار تو نیست (سیف فرغانی)کیست کاندر دو جهان عاشق دیدار تو نیست کو کسی کو به دل و دیده خریدار تو نیست دور کن پرده ز رخسار و رقیب از پهلو که مرا طاقت نادیدن دیدار تو نیست در تو حیرانم و آنکس که ندانست تو را وندر آن کس که بدانست و طلب کار تو نیست در طلب کاری گلزار وصالت امروز نیست راهی که درو پای من و خار تو نیست شربت وصل تو را وقت صلای عام است ز آنکه در شهر کسی نیست که بیمار تو نیست من به شکرانهٔ وصلت دل و جان پیش کشم گر ...

خوش خرامان می‌روی (خاقانی)


خوش خرامان می‌روی (خاقانی)خوش خوش خرامان می‌روی، ای شاه خوبان تا کجا شمعی و پنهان می‌روی پروانه جویان تا کجا؟ زانصاف خو واکرده‌ای، ظلم آشکارا کرده‌ای خونریز دل‌ها کرده‌ای، خون کرده پنهان تا کجا؟ غبغب چو طوق آویخته فرمان ز مشک انگیخته صد شحنه را خون ریخته با طوق و فرمان تا کجا؟ بر دل چو آتش می‌روی تیز آمدی کش می‌روی درجوی جان خوش می‌روی ای آب حیوان تا کجا؟ طرف کله کژ بر زده گوی گریبان گم شده بند قبا بازآمده ...

زلف معشوق (کسایی)


زلف معشوق (کسایی)زلف معشوق  کمند زلف را ماند چو برهم بافتن گیرد سپاه زنگ را ماند چو بر هم تاختن گیرد معقرب زلف مشکینش معلق بر رخ روشن چنان چون عنبرین عقرب که زهره در دهن گیرد گهی همچون شبه باشد که بر خورشید برپاشی گهی همچون شبی باشد که در روزی وطن گیرد چو ساکن باشد از جنبش ، مثال قد او دارد چو دیگر بار خم گیرد نشان قد ِ من گیرد گهی از گل سلب سازد گهی از مه رقم دارد گهی رسم صنم آرد گهی طبع سمن گیرد خم ...

شعر زیبای قاصدك (مهدی اخوان ثالث)


شعر زیبای قاصدك (مهدی اخوان ثالث)قاصدك ! هان ، چه خبر آوردی ؟از كجا وز كه خبر آوردی ؟خوش خبر باشی ، اما ،‌اماگرد بام و در منبی ثمر می گردی   انتظار خبری نیست مرانه ز یاری نه ز دیار و دیاری باریبرو آنجا كه بود چشمی و گوشی با كسبرو آنجا كه تو را منتظرند   قاصدكدر دل من همه كورند و كرنددست بردار ازین در وطن خویش غریبقاصد تجربه های همه تلخبا دلم می گویدكه دروغی تو ، دروغكه فریبی تو. ، فریب   قاصدكهان،ولی ... آخر ... ای وایراستی ...

همرهان رفتند و من از کاروان جا مانده ام (امیری فیروزکوهی)


همرهان رفتند و من از کاروان جا مانده ام (امیری فیروزکوهی)همرهان رفتند و من از کاروان جا مانده ام وای من کز کاروان رفته بر جا مانده ام دوستان با صفا رفتند و من دربین خلق چون صفا و راستی مهجور و تنها مانده ام هردم از سرگشتگی چون گرد میپیچم به خویش همرهان رفتند و من تنها به صحرا مانده ام چار موج غم ز هرسو در میان دارد مرا چون خسی حیران و سرگردان به دریا مانده ام شکوه ی دنیای باطل با کدامین کس کنم منکه از حق نیز بیکس تر به دنیا مانده ام کور از ره مانده ...

ترا کز نیکوان یاری نباشد (انوری)


ترا کز نیکوان یاری نباشد (انوری)ترا کز نیکوان یاری نباشد مرا نزد تو مقداری نباشد نباشد دولت وصلت کسی را وگر باشد مرا باری نباشد ترا گر کار من دامن نگیرد ز بخت من عجب کاری نباشد گلی نشکفت باری این زمانم اگر در زیر این خاری نباشد مرا کاندر کیایی خود دلی نیست ترا بر دل از آن باری نباشد به بازاری که جان را نرخ خاکست دلی را روز بازاری نباشد دل ایمن دار و بردار انوری را کزو بهتر وفاداری نباشد گر از پیوند او فخریت نبود چنین ...

سوی خود خوان یک رهم تا تحفه جان آرم تو را (هاتف)


سوی خود خوان یک رهم تا تحفه جان آرم تو را (هاتف)سوی خود خوان یک رهم تا تحفه جان آرم تو را جان نثار افشان خاک آستان آرم تو را از کدامین باغی ای مرغ سحر با من بگوی تا پیام طایر هم آشیان آرم تو را من خموشم حال من می‌پرسی ای همدم که باز نالم و از ناله‌ی خود در فغان آرم تو را شکوه از پیری کنی زاهد بیا همراه من تا به میخانه برم پیر و جوان آرم تو را ناله بی‌تاثیر و افغان بی‌اثر چون زین دو من بر سر مهر ای مه نامهربان آرم تو را گر نیارم بر زبان ...

نگهش سوی دگر بود و نگاهش کردم (احمد گلچین معانی)


نگهش سوی دگر بود و نگاهش کردم (احمد گلچین معانی)نگهش سوی دگر بود و نگاهش کردم دیده روشن به صفای رخ ماهش کردم تا برم ره به دل آن گل خندان چو نسیم گاه و بیگاه گذر بر سر راهش کردم همچو آن تشنه که راهش بزند موج سراب اشتباه از نگه کاه به گاهش کردم دیدمش گرم سخن دوش چو در صحبت غیر غیرتم کشت ولی خوب نگاهش کردم دور از آن رلف پریشان دلم آرام نیافت گرچه زندانی شبهای سیاهش کردم حاصل شمع وجودم همه اشک آمد و آه وآنقدر سوختم از غم که تباهش کردم مهربان ...

صف مژگان تو بشکست چنان دل‌ها را (فروغی بسطامی)


صف مژگان تو بشکست چنان دل‌ها را (فروغی بسطامی)صف مژگان تو بشکست چنان دل‌ها را که کسی نشکند این گونه صف اعدا را نیش خاری اگر از نخل تو خواهم خوردن کافرم ، کافر، اگر نوش کنم خرما را گر ستاند ز صبا گرد رهت را نرگس ای بسا نور دهد دیدهٔ نابینا را بی‌بها جنس وفا ماند هزاران افسوس که ندانست کسی قیمت این کالا را حالیا گر قدح باده تو را هست بنوش که نخورده‌ست کس امروز غم فردا را کسی از شمع در این جمع نپرسد آخر کز چه رو سوخته پروانهٔ بی‌پروا ...

هشدار که هر ذره حسابست در اینجا (فیض کاشانی)


هشدار که هر ذره حسابست در اینجا (فیض کاشانی)هشدار که هر ذره حسابست در اینجا دیوان حسابست و کتابست در اینجا حشرست و نشورست و صراطست و قیامت میزان ثوابست و عقابست در اینجا فردوس برین است یکی را و یکی را انکال و جحیمست و عذابست در اینجا آنرا که حساب عملش لحظه بلحظه است با دوست خطابست و عتابست در اینجا آنرا که گشوده است ز دل چشم بصیرت بیند چه حساب و چه کتابست در اینجا بیند همه پاداش عمل تازه بتازه باخویش مرآنرا که حسابست در اینجا با ...

به نزد آنکه جانش در تجلی است (محمود شبستری)


به نزد آنکه جانش در تجلی است (محمود شبستری)به نزد آنکه جانش در تجلی است همه عالم کتاب حق تعالی است عرض اعراب و جوهر چون حروف است مراتب همچو آیات وقوف است از او هر عالمی چون سوره‌ای خاص یکی زان فاتحه و آن دیگر اخلاص نخستین آیتش عقل کل آمد که در وی همچو باء بسمل آمد دوم نفس کل آمد آیت نور که چون مصباح شد از غایت نور سیم آیت در او شد عرش رحمان چهارم «آیت الکرسی» همی دان پس از وی جرمهای آسمانی است که در وی سورهٔ سبع المثانی است نظر ...

مرا ازین تن رنجور و دیده بی خواب (مسعود سعد سلمان)


مرا ازین تن رنجور و دیده بی خواب (مسعود سعد سلمان)مرا ازین تن رنجور و دیده بی خواب جهان چو پر غرابست و دل چو پر ذباب ز بهر تیرگی شب مرا رفیق چراغ ز بهر روشنی دل مرا ندیم کتاب رخم چو روی سطرلاب زرد و پوست بر او ز زخم ناخن چون عنکبوت اسطرلاب دو دیده همچو دو ثقبه گشاده ام شب و روز ولیک بی خبر از آفتاب و از مهتاب حسام را که زند غم کنم ز روی سپر سؤال را که کند دل دهم به اشک جواب چو چوب عنابم چین برگرفته روی همه گرفته اشکم در دیده گونه عناب مرا ...

بشنو این نی چون شکایت می‌کند (مولوی)


بشنو این نی چون شکایت می‌کند (مولوی)بشنو این نی چون شکایت می‌کند از جداییها حکایت می‌کند کز نیستان تا مرا ببریده‌اند در نفیرم مرد و زن نالیده‌اند سینه خواهم شرحه شرحه از فراق تا بگویم شرح درد اشتیاق هر کسی کو دور ماند از اصل خویش باز جوید روزگار وصل خویش من بهر جمعیتی نالان شدم جفت بدحالان و خوش‌حالان شدم هرکسی از ظن خود شد یار من از درون من نجُست اسرار من سر من از ناله‌ی من دور نیست لیک چشم و گوش را آن نور نیست تن ...

چنان عشقش پریشان کرد ما را (سیف فرغانی)


چنان عشقش پریشان کرد ما را (سیف فرغانی)چنان عشقش پریشان کرد ما را که دیگر جمع نتوان کرد ما را سپاه صبر ما بشکست چون او به غمزه تیر باران کرد ما را حدیث عاشقی با او بگفتیم بخندید او و گریان کرد ما را چو بر بط برکناری خفته بودیم بزد چنگی و نالان کرد ما را لب چون غنچه را بلبل نوا کرد  چو گل بشکفت و خندان کرد ما را  به شمشیری که از تن سر نبرد بکشت و زنده چون جان کرد ما را غمش چون قطب ساکن گشت در دل ولی چون چرخ گردان کرد ما را کنون ...

شعر زندانی از سیمین بهبهانی


شعر زندانی از سیمین بهبهانیهیچ دانی ز چه در زندانم ؟دست در جیب جوانی بردم  ناز شستی نه به چنگ آورده ناگهان سیلی ی سختی خوردم من ندانم که پدر کیست مرایا کجا دیده گشودم به جهان  که مرا زاد و که پرورد چنینسر پستان که بردم به دهان  هرگز این گونهٔ زردی که مراست لذت بوسهٔ مادر نچشید پدری ، در همهٔ عمر ، مرا دستی از عاطفه بر سر نکشید  کس ، به غمخواری ، بیدار نماند بر سر بستر بیماری من بی تمنایی و بی پاداشیکس ...

شب و روز ( اوحدی مراغه ای)


شب و روز ( اوحدی مراغه ای)شب و روز مونس من غم آن نگار بادا سر من بر آستان سر کوی یار بادا دلش ارچه با دل من به وفا یکی نگردد به رخش تعلق من، نه یکی، هزار بادا چو رضای او در آنست که دردمند باشم غم و درد او نصیب من دردخوار بادا ز ملامت رقیبان نکند گذار بر من که بت من از رقیبان به منش گذار بادا سخن کنار پر خون که مراست هم بگویم به میان لاغر او، که درین کنار بادا چو باختیار کردم دل و جان فدای آن رخ گر ازو کنم جدایی نه باختیار ...

تو سیمین تن چنان خوبی که زیورها بیارایی/ سعدی


تو سیمین تن چنان خوبی که زیورها بیارایی/ سعدیتو از هر در که بازآیی بدین خوبی و زیبایی دری باشد که از رحمت به روی خلق بگشایی ملامتگوی بی‌حاصل ترنج از دست نشناسد در آن معرض که چون یوسف جمال از پرده بنمایی به زیورها بیارایند وقتی خوبرویان را تو سیمین تن چنان خوبی که زیورها بیارایی چو بلبل روی گل بیند زبانش در حدیث آید مرا در رویت از حیرت فروبسته‌ست گویایی تو با این حسن نتوانی که روی از خلق درپوشی که همچون آفتاب از جام و حور از جامه ...

ای دل آن زلف ز کف برده قرار من و تو (فرصت الدوله شیرازی)


ای دل آن زلف ز کف برده قرار من و تو (فرصت الدوله شیرازی)ای دل آن زلف ز کف برده قرار من و تو شود آشفته از این پس همه کار من و تو شد قرار اینکه دگر در پی خوبان نرویم آخر ای دل چه شد آن عهد و قرار من و تو؟ سر کویی که محال است رسد پای خیال مشکل آنجا فتد ای باد، گذار من و تو شکوه از خار تو داری و من از جور رقیب بلبلا نیست عبث ناله ی زار من و تو ناز کن ناز نگارا که دهم جان به نیاز زآنکه در عشق جز این نیست شعار من و تو در خمار از می حسنی تو من از می عشق کو شرابی ...

من با تو سودا می کنم / سیمین بهبهانی


من با تو سودا می کنم / سیمین بهبهانیگفتا که می بوسم تو را ، گفتم تمنا می کنمگفتا اگر بیند کسی ، گفتم که حاشا می کنم   گفتا ز بخت بد اگر ، ناگه رقیب آید ز درگفتم که با افسونگری ، او را ز سر وا می کنم   گفتا که تلخی های می گر نا گوار افتد مراگفتم که با نوش لبم ، آنرا گوارا می کنم   گفتا چه می بینی بگو ، در چشم چون آیینه امگفتم که من خود را در آن عریان تماشا می کنم   گفتا که از بی طاقتی دل قصد یغما می کندگفتم که با یغما گران ...

بر دل من گشت عشق نیکوان فرمان‌روا (ملک‌الشعرای بهار)


بر دل من گشت عشق نیکوان فرمان‌روا (ملک‌الشعرای بهار)بر دل من گشت عشق نیکوان فرمان‌روا اشک سرخ من دلیل و رنگ زرد من گوا نیستی رنگم چنین و نیستی اشکم چنان گر بر این دل نیستی عشق بتان فرمانروا تا شدم با مهر آن نامهربان دلبر، قرین تا شدم با عشق آن ناپارسا یار آشنا مهربان بودم‌، به جان خود شدم نامهربان پارسا بودم‌، به کار دین شدم ناپارسا شد دژم جان من از نیرنگ آن‌ چشم دژم شد دوتا پشت من از افسون آن زلف دوتا از دل عاشق به عشق اندر درختی بردمد کش ...