اخبار


2 دقیقه پیش

عکس: استهلال ماه مبارک رمضان

همزمان با آغاز ماه مبارک رمضان جمعی از کارشناسان حوزه نجوم همراه با نماینده دفتر استهلال مقام معظم رهبری عصر دوشنبه هفدهم خرداد برای رصد هلال شب اول ماه مبارک رمضان بوسیله ...
2 دقیقه پیش

تا 20 سال آینده 16 میلیون بیکار داریم

وزیر کشور گفت: در نظام اداری فعلی که می‌تواند در ۱۰ روز کاری را انجام دهد، در ۱۰۰ روز انجام می‌شود و روند طولانی دارد که باید این روند اصلاح شود. خبرگزاری تسنیم: عبدالرضا ...

طلاق عجیب به خاطر گوشت بلدرچین!


مردی در دادگاه خانواده گفت: همسرم به دلیل اینکه تنها یک هفته برایش گوشت بلدرچین تهیه نکردم، مرا رها کرد و 3 سال است که به خانه مادرش رفته است.

 مردی با مراجعه به دادگاه خانواده 2 (ونک) دادخواست تمکین زن خود را به قاضی حسن عموزادی رئیس شعبه 268 این مجتمع قضایی خانواده ارائه کرد.

این مرد در حضور قاضی این پرونده با بیان اینکه همسرم 3 سال است که خانه را ترک کرده و هر چقدر واسطه می‌فرستم و خودم به دنبالش می‌روم، باز نمی‌گردد، گفت: بیشتر مشکل ما به خاطر مادر زنم است چرا که دائم در زندگی ما دخالت کرده و به همسرم می‌گوید که با من زندگی نکند.

وی در ادامه با اشاره به اینکه حدود 5 سال از زندگی مشترکمان می‌گذرد، افزود: ما فرزندی نداریم و همسرم حاضر به داشتن فرزند نیست؛ در واقع او تمایلی به ادامه زندگی با من ندارد و دائم از من درخواست پول می‌کند.

مرد در ادامه با بیان اینکه تمام مشکل ما از بلدرچین شروع شد، گفت: همسرم از همه کار‌های من ایراد می‌گیرد و حتی از گوشتی که من برای خانه تهیه می‌کنم، نیز ایراد گرفته و می‌گوید تنها گوشت گوسفند می‌خورد نه گوشت گوساله‌ای که من برای منزل تهیه می‌کنم، در حقیقت همسرم بهانه‌گیر است.

وی با بیان اینکه همسرم مرا تهدید کرده بود که یا گوشت بلدرچین تهیه کنم یا او به خانه مادرش می‌رود، ادامه داد: همسرم مدعی است که تمام مشکلش سر این موضوع است که برایش گوشت بلدرچین تهیه نمی‌کنم و می‌خواهد جدا از من زندگی کند تا به خواسته‌های غذایی‌اش برسد.

مرد در ادامه افزود: در حال حاضر که همسرم در خانه نیست 2 بلدرچین در یخچال است و من زمان حضور او نیز این گوشت را تهیه می‌کردم ولی دیگر از دستورات او خسته شده بودم و تنها یک هفته گوشت بلدرچین در خانه نداشتیم.

وی عنوان کرد: مهریه همسرم 250 سکه بهار آزادی است که آن را درخواست کرده و در حال حاضر در حال دریافت است؛ همسرم تنها پول مرا می‌خواهد ولی من وضعیت مالی متوسطی دارم و نمی‌توانم خواسته‌های زیاد همسرم را تهیه کنم.

مرد با اشاره به اینکه در خانه مادر همسرم، زن سالاری است، گفت: همسرم 3 سال است که مرا ترک کرده و من دیگر تحمل دوری از او را ندارم و حاضرم هر مقدار که گوشت بلدرچین بخواهد، برایش فراهم کنم تا بازگردد و دیگر به خانه مادرش نرود.

وی در انتها ادامه داد: در حال حاضر همسرم خانه‌اش را تغییر داده و من آدرس جدید او را بلد نیستم ولی دیگر تحمل ندارم و تمکین همسرم را می‌خواهم.

قاضی عموزادی بعد از صحبت‌های مرد، آدرس جدید زن را برای ارائه دادخواست و حکم تمکین خواهان شد و به دلیل نبود آدرس جدید رسیدگی به جلسه دیگر موکول شد.

منبع: فارس




ویدیو مرتبط :
‫گوشت بلدرچین‬‎

خواندن این مطلب را به شما پیشنهاد میکنیم :

طلاق عجیب به خاطر حرف نزدن زن!


«خسته شده ام، من و همسرم دو نقطه مقابل هم هستیم. اصلا هیچ جور به هم نمی آییم. من آدم شوخ و شادی هستیم و اهل تفریح و گردش، برعکس همسرم، زنی است آرام، ساکت و افسرده که خیلی وقت ها به زور می توانم یک کلمه حرف از دهان او بیرون بکشم.»

«خسته شده ام، من و همسرم دو نقطه مقابل هم هستیم. اصلا هیچ جور به هم نمی آییم. من آدم شوخ و شادی هستیم و اهل تفریح و گردش، برعکس همسرم، زنی است آرام، ساکت و افسرده که خیلی وقت ها به زور می توانم یک کلمه حرف از دهان او بیرون بکشم.»

اشکان اینها را به قاضی عموزادی، رئیس شعبه 268 دادگاه خانواده می گوید و بعد ادامه می دهد: «شاید باورتان نشود اما هرچه از همسرم می پرسم، او با حرکت سر جوابم را می دهد و هر وقت هم که مجبور به حرف زدن می شود، خیلی خلاصه صحبت می کند و با جملات کوتاه جوابم را می دهد. دیگر نمی توانم این وضع را تحمل کنم. همسرم با خنده قهر است و تحمل این زندگی را برای من دشوار کرده. برای همین می خواهم از او جدا شوم.» قاضی درحالی که به حرف های مرد جوان گوش می کند، پرونده اش را ورق می زند و بعد از اشکان می خواهد ماجرای زندگی اش را از اول برای او تعریف کند.

نجابت یا سکوت؟

مرد جوان برمی گردد به چند سال قبل و می گوید: «همان سالی که دیپلم گرفتم در رشته پزشکی قبول شدم. وارد دانشگاه که شدم، زمزمه اینکه باید هرچه زودتر ازدواج کنم را از طرف خانواده شنیدم. در این میان عمه ام اصرار داشت که با دختر او ازدواج کنم. ملیحه دخترعمه ام بود و من 8 سال از او کوچکتر بودم؛ اما تفاوت سنی برای من زیاد مهم نبود. تنها مشکل من این بود که فکر می کردم الان وقت مناسبی برای اینکه تشکیل خانواده بدهم نیست و ترجیح می دادم چند سال بعد ازدواج کنم. وقتی عمه ام با جواب من رو به رو شد، چاره ای جز سکوت نداشت و منتظر ماند تا درسم را تمام کنم. این بود که چند سالی به بهانه درس ماجرای ازدواج را به عقب انداختم و به درس خواندن ادامه دادم. اما با تما شدن درسم، اصرارهای عمه ام از سر گرفته شد و او مدام از ازدواج من و ملیحه صحبت می کرد. ملیحه خیلی آرام و متین بود و من همیشه سکوتش را به حساب نجابتش می گذاشتم. از طرفی ازا ین اخلاقش خوشم می آمد و به همین دلیل در برابر خواسته عمه ام بیش از این مقاومت نکردم و قبول کردم که با ملیحه ازدواج کنم. یک ماه بعد اشکان با ملیحه ازدواج کرد و زندگی آنها شروع شد. زندگی ای که با تمام آرامی، بعد از مدتی به یک طوفان تبدیل شد و تلاش های اشکان و همسرش برای نجات آن بی نتیجه ماند.

زندگی بی روح

اشکان می گوید: «همسرم خیلی کم حرف می زد. اوایل احساس می کردم که بعد از مدتی خجالت را کنار می گذارد و آن طور که من دوست دارم رفتار می کند. اما تصورات من فقط یک خیال بود. چراکه برخلاف تصور من سکوت ملیحه به خاطر خجالت کشیدن نبود. بلکه او کلا آدم کم حرفی بود و ترجیح می داد بیشتر وقتش را در سکوت بگذراند. در این مدت هرچه سعی کردم با او همصحبت شوم، او با جواب هایی کوتاه، گفت و گو را پایان می داد. من مردی بانشاط و پرهیاهو هستمن و سرم درد می کند برای تفریح و مهمانی اما برخلاف من، همسرم به سکوت، تنهایی و آرامش اهمیت می داد و حتی حوصله حرف زدن هم نداشت.» او ادامه می دهد: «یک روز در مطبم نشسته بودم و داشتم به مشکلم فکر می کردم که تصمیم جدیدی گرفتم. با خودم گفتم من دکتر هستم و بیماری های مردم را مداوا می کنم و حالا بهتر است کمی وقت هم برای همسرم بگذارم. به همین دلیل از فردای آن روز برنامه مسافرت و دید و بازدید از دوستان و فامیل را ریختم و هرشب با ملیحه به یک جا می رفتیم اما بازهم بی فایده بود، او با خودش عهد کرده بود که هرگز نخندد. رفته رفته به جای اینکه من بتوانم در همسرم تاثیر بگذارم و اخلاقش را عوض کنم، تاثیر رفتار او را در خودم احساس کردم و فهمیدم که من هم دارم کم کم به یک مرد ساکت و آرام تبدیل می شوم. برای همین تصمیم گرفتم به این زندگی پایان دهم و این بود که راهی دادگاه خانواده شدم.»

غیبت

حرف های پزشک جوان و درخواست طلاقش کافی بود تا قاضی عموزادی زن جوان را به دادسرا فرا بخواند. او می خواست حرف های این زن را هم بشنود و انگیزه این زن را از سکوت طولانی اش بفهمد اما زن جوان برخلاف تصور قاضی به دادگاه نیامد و به هیچ یک از احضاریه ها توجهی نکرد. چند روز بعد اشکان بار دیگر به دادگاه مراجعه کرد و به قاضی گفت: «زمانی که ملیحه احضاریه دادگاه را دید، آن را به کناری گذاشت و دوباره سکوت کرد. او اصلا هیچ توجهی به احضاریه نکرد. با او صحبت کردم و ماجرا را گرفتم. از زندگی بی روحمان حرف زدم و از اینکه دوست داردم صدای شادی و خنده اش را در خانه بشنوم. اما همه اینها بی فایده بود. ملیحه فقط گوش کرد و بعد به من گفت هر کاری دوست داری انجام بده. همسرم حتی حاضر نیست به دادگاه بیاید و از زندگی چندساله مان دفاع کند. قاضی وقتی دید که ایجاد صلح و سازش برای زوج جوان بی فایده است و ملیحه حاضر نیست برای دفاع به دادگاه بیاید با طلاق زوج جوان موافقت کرد.»

منبع: مجله سرنخ