فرهنگ و هنر


2 دقیقه پیش

تشریفات بهبود | تشریفات و خدمات مجالس

تشریفات بهبود | تشریفات و خدمات مجالس | برگزاری مراسم عروسی | باغ عروسی تشریفات ۵ ستاره بهبود با مدیریت بهبود اصلانی صاحب سبک در اجرای دیزاین های ژورنالی و فانتزی ، اجرا ...
2 دقیقه پیش

خواندنی ها با برترین ها (81)

در این شماره از خواندنی ها با کتاب جدید دکتر صادق زیباکلام، اثری درباره طنز در آثار صادق هدایت، تاریخ فلسفه یونان و... آشنا شوید. برترین ها - محمودرضا حائری: در این شماره ...

شکوه ی شاگرد ( ایرج میرزا )



شعر و ترانه, اشعار طنز ایرج میرزا

چنین می گفت شاگردی به مکتب
که این مکتب چه تاریکست یا رب

 

نباشد جز همان تاریک دیوار
همان لوح سیاه تیره و تار

 

همان درس و همان بحث مبین
همان تکلیف و آن جای معین

 

همیشه این کتاب و این قلمدان
همین دفتر که دو پیش است و دیوان

 

نشاید خواند این را زندگانی
کسالت باشد این نه شادمانی

 

معلم در جوابش این چنین گفت:
که باشد حال تو با حال من جفت

 

همین منبر مرا همواره در زیر
کنم هر صبحگه این درس تکریر

 

نباشد جز همان قیل و همان قال
همان تعلیم صرف و نحو اطفال

 

چه اطفالی که با این جمله تدریس
نمی دانند جز تزویر و تلبیس(اشاره به متقلبین در امتحانات)

 

چنان تنبل به وقت درس خواندن
که هم خود را کسل سازند و هم من

 

به شاگرد و معلم بار بسیار
به گردن هست و باید برد ناچار

 

منبع:irajmirza-sher.blogfa.com


ویدیو مرتبط :
‫به به شاگرد استاد ایرج غزل‬‎

خواندن این مطلب را به شما پیشنهاد میکنیم :

شعر طنز مادر از ایرج میرزا



 

 

شعر طنز مادر از ایرج میرزا

 

گویند مرا چو زاد مادر به دهان گرفتن آموخت

شب ها بر ِ گاهواری من بیدار نشست و خفتن آموخت

دستم بگرفت و پا به پا برد تا شیوه ی راه رفتن آموخت

یک حرف و دو حرف بر زبانم الـفـاظ نهاد و گفتن آموخت

لبخند نهاد بر لـب مـن بـر غـنچه ی گل شکفتن آموخت

پس هستی من ز هستی اوست تا هستم وهست دارمش دوست

 

ایرج میرزای قرن ۲۱

گوینــــــــد مرا چـــو زاد مـادر روی کاناپه، لمــــیدن آموخت

شب ها بر ِ تـلـویـزیـون تا صبــح بنشست و فـیـلـم دیدن آموخت

برچهـــره، سبوس و ماست مالید تا شیوه ی خوشگلیـدن آموخت

بنــــمود «تتو» دو ابروی خویش تا رســم کمان کشـیدن آموخت

هر مــــاه برفـــت نزد جـــــراح آیین ِ چروک چیـــــدن آموخت

دستـــــــــم بگـــرفت و ُبرد بازار همـــــواره طلا خریدن آموخت

با دایــــــی و عمّه های جعــــلی پز دادن و قُمپُــــــزیدن آموخت

با قوم خودش ، همیــــــشه پیوند از قوم شــــوهر، بریدن آموخت

آســــــوده نشست و با اس ام اس جک های جدید، چتیدن آموخت

چون سوخت غذای ما شب و روز از پیک، مدد رسیــــدن آموخت

پای تلفــــن دو ساعت و نیــــــم گل گفتن و گل شنیـــدن آموخت

بابــــــام چــــو آمد از سر کـــار بیماری و قد خمیـــــدن آموخت