نمایش برچسب :

داستان عاشقانه

اهدای قلب ( عاشقانه )


اهدای قلب ( عاشقانه )    پسر به دختر گفت اگه يه روزي به قلب احتياج داشته باشي اولين نفري هستم كه ميام تا قلبمو با تمام وجودم تقديمت كنم.دختر لبخندي زد و گفت ممنونم تا اينكه يك روز اون اتفاق افتاد.حال دختر خوب نبود.نيازفوري به قلب داشت.از پسر خبري نبود.دختر با خودش مي گفت:ميدوني كه من هيچوقت نميذاشتم تو قلبتو به من بدي و به خاطر من خودتو فدا كني.ولي اين بود اون حرفات.حتي براي ديدنم هم نيومدي.شايد من ديگه هيچوقت ...

داستان عشق و ديوانگي


داستان عشق و ديوانگي      در زمانهاي بسيار قديم وقتي هنوز پاي بشر به زمين نرسيده بود، فضيلت ها و تباهي ها دور هم جمع شده بودند، آنها از بي كاري خسته و كسل شده بودند. ناگهان ذكاوت ايستاد و گفت بياييد يك بازي بكنيم مثل قايم باشك. همگي از اين پيشنهاد شاد شدند و ديوانگي فورا فرياد زد، من چشم مي گذارم و از آنجايي كه کسي نمي خواست دنبال ديوانگي برود همه قبول كردند او چشم بگذارد. ديوانگي جلوي درختي رفت و چشم هايش ...

پسری که بدون هیچ زحمتی پول بدست آورد !


پسری که بدون هیچ زحمتی پول بدست آورد !    پسر كوچكی، روزی هنگام راه رفتن در خیابان، سكه‌ای یك سنتی پیدا كرد. او از پیدا كردن این پول ، آن هم بدون هیچ زحمتی، خیلی ذوق زده شد. این تجربه باعث شد كه او بقیه روزها هم با چشمان باز سرش را به سمت پایین بگیرد و در جستجوی سكه های بیشتر باشد.   او در مدت زندگیش، 296 سكه 1 سنتی، 48 سكه 5 سنتی، 19 سكه10 سنتی، 16 سكه 25 سنتی، 2 سكه نیم دلاری و یك اسكناس مچاله شده یك دلاری پیدا كرد. یعنی در مجموع 13 دلار ...

داستان عاشقانه زیبا


داستان عاشقانه زیبا      زن وشوهر جوانی سوار برموتورسیکلت در دل شب می راندند.انها از صمیم قلب یکدیگر را دوست داشتند.زن جوان: یواشتر برو من می ترسممرد جوان: نه ، اینجوری خیلی بهتره!زن جوان: خواهش می کنم ، من خیلی میترسممردجوان: خوب، اما اول باید بگی دوستم داریزن جوان: دوستت دارم ، حالامی شه یواشتر برونیمرد جوان: مرا محکم بگیرزن جوان: خوب، حالا می شه یواشتر برونی؟مرد جوان: باشه ، به شرط این که کلاه کاسکت مرا برداری ...

داستان عاشقانه زیبا و غمگین- حتما بخوانید


داستان عاشقانه زیبا و غمگین- حتما بخوانید    دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.   در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی ...

داستان عاشقانه و غم انگیز قرار!


داستان عاشقانه و غم انگیز قرار!      نشسته بودم رو نیمکت پارک، کلاغ‌ها را می‌شمردم تا بیاید. سنگ می‌انداختم بهشان. می‌پریدند، دورتر می‌نشستند. کمی بعد دوباره برمی‌گشتند، جلوم رژه می‌رفتند. ساعت از وقتِ قرار گذشت. نیامد. نگران، کلافه، عصبی‌ شدم. شاخه‌گلی که دستم بود سَرْ خَم کرده داشت می‌پژمرد.   طاقتم طاق شد. از جام بلند شدم ناراحتیم را خالی کردم سرِ کلاغ‌ها.   گل را هم انداختم زمین، پاسارَش کردم. گَند زدم بهش. ...

داستان عاشقانه گل آفتابگردان عاشق


داستان عاشقانه گل آفتابگردان عاشق        گل آفتاب گردان رو به نور می چرخد و آدمی رو به خدا . ما همه‌ آفتابگردانیم.اگر آفتابگردان‌ به‌ خاک‌ خیره‌ شود و به‌ تیرگی،دیگر آفتابگردان‌ نیست.   آفتابگردان‌ کاشف‌ معدن‌ صبح‌ است‌ و با سیاهی‌ نسبت‌ ندارد.   اینها را گل‌ آفتابگردان‌ به‌ من‌ گفت‌ و من‌ تماشایش‌ می‌کردم‌ که‌ خورشید کوچکی‌ بود در زمین‌ و هر گلبرگش‌ شعله‌ای‌ بود و دایره‌ای‌ داغ‌ در دلش‌ می‌سوخت.   آفتابگردان‌ ...

داستان ولنتاین


داستان ولنتاین کلمه ولنتاین در اصل به معنی فردی بود که نامش از جعبه مخصوص بیرون می آمد و به عنوان محبوب برگزیده می شد. این روند تا سال های ۱۵۰۰ میلادی ادامه داشت. حدود سال ۱۵۳۳ ولنتاین به قطعه کاغذ تا شده ای گفته می شد که نام محبوب روی آن نوشته شده بود. پس از سال ۱۶۱۰ هدیه ای بود که به این فرد خاص داده می شد و از سال ۱۸۲۴ به شعر، نامه یا قطعه ادبی بدل شد که برای محبوب نوشته می شد.   اگرچه ولنتاین هر سال روز ...

دوست دارید بدانید با قلب عاشق می شویم یا مغز!!؟


دوست دارید بدانید با قلب عاشق می شویم یا مغز!!؟      ترس را در شكم و معده نیز می‌توان حس كرد ولی می‌گویند جایگاه عشق، قلب است. لجبازی نكنید. عكس قلب و تیری را كه به سمت آن پرتاب شده است همگان دیده‌اند. در عهد باستان ارسطو معتقد بود قلب جایگاه تمامی احساسات است، هر چند كه كلود گالین - پزشك یونانی قرن دوم میلادی - جگر را مركز همه چیز می‌دانست اما با این حال قرن‌هاست كه بشر با قلبش هم حس می‌كند و هم تصمیم می‌گیرد.   در نیمه دوم قرن 13 ...

چطور عشق خود را هدایت کنید که فراموش نشود؟


چطور عشق خود را هدایت کنید که فراموش نشود؟      معمولا بعد از گذشت مدت زمان قابل توجهی از زندگی ، افراد عشق خود را فراموش می کنند ، و یا حتی بعد از گذشت مدت کوتاهی مثلا به مدت چهار یا پنج سال افراد عشق خود را فراموش می کنند. معمولا افراد به سه نوع شیوه ی ازدواج می کنند :   ▪ افرادی که از قبل از ازدواج آشنایی داشته اند و با عشق ازدواج می کنند .   ▪ گروه دوم افرادی هستند که این عشق در طول زندگی شان به وجود می آید .   ▪ گروه ...

عاشقِ چه کسی باشیم؟!


عاشقِ چه کسی باشیم؟!      در میدان مهر و محبت، مهم‌تر از هر مسأله‌ای، «ارزشمندی محبوب و معشوق» است. چرا که تنها عاشق‌پیشگی و  دلدادگی نیست که از انسان موجودی متفاوت می‌سازد، بلکه مهم‌تر از آن ارزشمندی و بزرگی موجودی است که محبت انسان بدان تعلق می‌گیرد.   عشق و محبت، یکی از ویژگی‌های منحصر به فرد آدمی است که در کنار عقل و درایت، از او موجودی متفاوت ساخته است. انسان به وسیله این دو بال بزرگ و خارق‌العاده ...

اگر كسی عاشق شما بود اما شما عاشق او نبودید !؟


اگر كسی عاشق شما بود اما شما عاشق او نبودید !؟      از آنجا كه واكنش‌های معشوق بر فرد عاشق تأثیر به سزایی دارد لذا بررسی این واكنش‌ها از نظر تأثیری كه بر دیگری داریم، كاملاً با ارزش است.   یكی از چالش‌های بزرگ عاطفی زمانی است كه مورد توجه و محبت و عشق كسی باشیم كه هیچ حس خاصی نسبت به او نداریم. معمولاً افراد وقتی در چنین شرایطی قرار می‌گیرند واكنش‌های متفاوتی از خود بروز می‌دهند. از آنجا كه واكنش‌های معشوق بر فرد عاشق تأثیر ...

زندگی زناشویی عاشقانه با دو روش ساده


زندگی زناشویی عاشقانه با دو روش ساده      لَا یُكلَِّفُ اللَّهُ نَفْسًا إِلَّا مَا ءَاتَئهَا سَیَجْعَلُ اللَّهُ بَعْدَ عُسْرٍ یُسْرًا/خدا ،هیچ كس را جز به مقدار توانایى كه به او داده تكلیف نمى‏كند؛ خداوند بزودى بعد از سختیها آسانى قرار مى‏دهد! (طلاق7)   دو کلید طلایی خوشبختی در زندگی زناشویی   به گفتگوی زیر توجه کنید ، قبل ازآن که ادامه مقاله را مطالعه نمایید ، از خودتان بپرسید : آیا در زندگی شماهم مانند این گفتگو ...

رقابت در عشق


رقابت در عشق      اگر عاشق فردی بودید و یك نفر دیگر نیز عاشق همان شخص بود، چه می‌كنید؟ وقتی دو نفر عاشق یك نفر هستند، شرایط پیچیده‌ای بوجود می‌آید، به ویژه زمانی كه آن دو نفر آشنای هم باشند. زمانی كه دو دوست یا دو برادر یا دو خواهر یا دو خویشاوند عاشق یك نفر هستند، شرایط بسیار پچیده می‌شود.   زمانی كه موضوع رقابت عشقی مطرح می‌شود افراد به دو گروه عمده تقسیم می‌شوند. یكی آنها كه اصل را بر عدم ...

داستان جالب سنجش


داستان جالب سنجش      پسر کوچکی وارد مغازه ای شد، جعبه نوشابه را به سمت تلفن هل داد. بر روی جعبه رفت تا دستش به دکمه های تلفن برسدو شروع کرد به گرفتن شماره. مغازه دار متوجه پسر بود و به مکالماتش گوش می داد.   پسرک پرسید: «خانم، می توانم خواهش کنم کوتاه کردن چمن های حیاط خانه تان را به من بسپارید؟»   زن پاسخ داد: «کسی هست که این کار را برایم انجام می دهد.»   پسرک گفت: «خانم، من این کار را با نصف قیمتی که ...

نامه پیرزن به خدا


نامه پیرزن به خدا    یک روز کارمند پستی که به نامه‌هایی که آدرس نامعلوم دارند رسیدگی می‌کرد متوجه نامه ای شد که روی پاکت آن با خطی لرزاننوشته شده بود نامه‌ای به خدا !   با خودش فکر کرد بهتر است نامه را باز کرده و بخواند.در نامه این طور نوشته شده بود: خدای عزیزم بیوه زنی هشتادوسه ساله هستم که زندگی ام با حقوق نا چیز باز نشستگی می‌گذرد. دیروز یک نفر کیف مرا که صد دلار در آن بود دزدید.   این تمام پولی بود ...

قدر مادران را بدانیم !


قدر مادران را بدانیم !    ساعت 3 شب بود كه صدای تلفن , پسری را از خواب بیدار كرد...پشت خط مادرش بود..... پسر با عصبانیت گفت: چرا این وقت شب مرا از خواب بیدار كردی؟؟؟؟؟؟   مادر گفت:25 سال قبل در همین موقع شب تو مرا از خواب بیدار كردی.....   فقط خواستم بگویم تولدت مبارك پسرم.....   پسر از اینكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد.....صبح سراغ مادرش رفت.....وقتی داخل خانه شد مادرش را پشت میز تلفن با شمع نیمه سوخته یافت..... ...

خدایا با من حرف بزن


خدایا با من حرف بزن    مرد نجواکنان گفت :« ای خداوند و ای روح بزرگ ، با من حرف بزن .» و چکاوکی با صدای قشنگی خواند ، اما مرد نشنید .   و سپس دوباره فریاد زد : « با من حرف بزن » و برقی در آسمان جهید و صدای رعد در آسمان طنین افکن شد ، اما مرد باز هم نشنید .   مرد نگاهی به اطراف انداخت و گفت : « ای خالق توانا ، پس حداقل بگذار تا من تو را ببینم .» و ستاره ای به روشنی درخشید ، اما مرد فقط رو به آسمان فریاد زد :   « پروردگارا ...

ماجرای صحبت حضرت سلیمان و مورچه


ماجرای صحبت حضرت سلیمان و مورچهحضرت سلیمان (ع ) در کنار دریا نشسته بود ، نگاهش به مورچه ای افتاد که دانه گندمی را باخود به طرف دریا حمل می کرد .سلیمان (ع) همچنان به او نگاه می کرد که دید او نزدیک آب رسید.در همان لحظه قورباغه ای سرش را از آب دریا بیرون آورد و دهانش را گشود ، مورچه به داخل دهان او وارد شد ، و قورباغه به درون آب رفت. سلیمان مدتی در این مورد به فکر فرو رفت و شگفت زده فکر می کرد ، ناگاه دید آن قورباغه سرش را از ...

داستان جدید و خواندنی فرشته


داستان جدید و خواندنی فرشته    کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید:می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید، اما من به این کوچکی وبدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟   خداوند پاسخ داد: در میان تعداد بسیاری از فرشتگان،من یکی را برای تو در نظر گرفته ام، او از تو نگهداری خواهد کرد اما کودک هنوزاطمینان نداشت که می خواهد برود یا نه،گفت : اما اینجا در بهشت، من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ...

عشقولانه ترین داستان به نام شرط عشق


عشقولانه ترین داستان به نام شرط عشق    دختر جوانی چند روز قبل از عروسی آبله سختی گرفت و بستری شد.نامزد وی به عیادتش رفت و در میان صحبتهایش از درد چشم خود نالید.   بیماری زن شدت گرفت و آبله تمام صورتش را پوشاند. مرد جوان عصازنان به عیادت نامزدش میرفت و از درد چشم مینالید. موعد عروسی فرا رسید. زن نگران صورت خود که آبله آنرا از شکل انداخته بود و شوهر هم که کور شده بود.   مردم میگفتند چه خوب عروس نازیبا همان بهتر که شوهرش نابینا ...

داستان خواندنی ازدواج یوسف و زلیخا


داستان خواندنی ازدواج یوسف و زلیخا      هنگامى كه حضرت یوسف علیه السلام به سلطنت مصر رسید، چون در سالهاى قحطى عزیز مصر فوت كرده بود زلیخا كم كم فقیر گردید، چشمانش ‍ كور شد، به علت فقر و كورى بر سر راه مى نشست و از مردم براى گذران خود گدایى مى كرد   به او پیشنهاد كردند، خوب است از ملك بخواهى به تو عنایتى كند سالها خدمت او مى كردى . شاید به پاس خدمات و محبتهاى گذشته به رحم نماید.   ولى باز هم عده اى او را از این كار منع مى ...

داستان کوتاه آرزو


داستان کوتاه آرزو    مادربزرگ می گفت: با چشمهای بسته آرزوهایت حتما برآورده می شود.آرزو کردم.چشمهایم را که باز کردم از برآورده شدن آرزویم خبری نبود. دلگیر شدم. یادم آمد آن موقع که مادربزرگ این حرف را زده بود آرزوهایم به اندازه یک بسته پفک و یک مشت نخودچی، کوچک بود.   بابای من یک فرشته است.   مداد را محکم توی دستم می گیرم. امروز می خواهم یک دیکته بدون غلط بنویسم و حتی یک نقطه هم جا نگذارم.   معلم شروع می ...

عشق = رانندگی در جاده چالوس!


عشق = رانندگی در جاده چالوس!      اشتباهی که خیلی از زوج ها مرتکب می شوند این است که فکر می کنند، زندگی مشترک مثل سرسره است. کافی است از پله ها بالا بروی و بعد... ویییژژژ... سر می خوری و می روی تا آخر. شنیده اید که بعضی ها ازدواج را به بشکه ای تشبیه می کنند که رویش عسل است و زیرش چیزهای دیگر؟! این ها معمولا همان هایی هستند که فکر می کنند ازدواج یعنی سرسره. چه ربطی دارد؟   چه کوچولوهایی که از بالای سرسره چشم های شان را می ...

کدام گوری بودی؟ (داستان)


کدام گوری بودی؟ (داستان)    مردی داشت در خیابان حركت می كرد كه ناگهان صدایی از پشت گفت: اگر یك قدم دیگه جلو بروی كشته می شوی مرد ایستاد و در همان لحظه آجری از بالا افتاد جلوی پایش   مرد نفس راحتی كشید و با تعجب دور و برش را نگاه كرد اما كسی را ندید. به هر حال نجات پیدا كرده بود.   به راهش ادامه داد. به محض اینكه می خواست از خیابان رد بشود باز همان صدا گفت : بایست مرد ایستاد و در همان لحظه ماشینی با سرعتی عجیب از کنارش ...

ماجرای جالب من با چشمهای خودم دیدم


ماجرای جالب من با چشمهای خودم دیدم  در سال ۱۹۸۴ در شهر برلینگتون واقع در ایالت کارولینای شمالی، برای جنیفر تامپسون، دانشجوی ۲۲ ساله، حادثه شومی اتفاق افتاد که پیامدهای آن منجر به شکل‌گیری یکی از بزرگترین چالشهای قضایی در دادگاههای امریکا گردید.در شب حادثه، جنیفر در آپارتمان خودش خوابیده بود. جوانی سیاهپوست، چراغ ورودی خانه وی را شکست، سیم اصلی تلفن را قطع کرد و وارد اتاق او شد. لبه چاقو را زیر گلویش گذاشت و تهدیدش کرد ...

به این چنین زنی باید افتخار كرد


به این چنین زنی باید افتخار كرد  این سرباز آمریکایی برای جنگ به عراق رفته بود و پس ازبازگشت از جنگ با معشوقه اش ازدواج کرد . نکته جالبش کجاست ؟ ببین                      

واقعا زیباست - دست بر شانه پسر


واقعا زیباست - دست بر شانه پسر    پدری دست بر شانه پسر گذاشت و از او پرسید: تو میتوانی مرا بزنی یا من تورا؟پسر جواب داد: من میزنم پدر ناباورانه دوباره سوال را تکرار کرد ولی باز همان جواب را شنید با ناراحتی از کنار پسر رد شد بعد از چند قدم دوباره سوال را تکرار کرد شاید جوابی بهتر بشنود. پسرم من میزنم یا تو؟ این بار پسر جواب داد شما میزنی. پدر گفت چرا دوبار اول این را نگفتی؟ پسر جواب داد تا وقتی دست شما روی شانه من بود ...

عاشقانه گفت: من برادری گمشده دارم!


عاشقانه گفت: من برادری گمشده دارم!    بسیار شیكتر و به روز تر از آن بود كه به نظرت بیاد خودش هم مجروح جنگیه! آن هم چه مجروحی؟؟ درست حسابی جانباز....   اما مگه باور میكردی؛ شیك و خوش قیافه و با اطلاعات؛ دكترا داشت و استاد بود نگاهش كه میكردی فكر میكردی همین الان میخوان باهاش مصاحبه مطبوعاتی كنند پیرامون موضوع: چگونه این همه سلامت هستید؟ و اولین سئوال این خواهد بود: راز سلامتی و شادابی شما چیست؟ غافل از اینكه تصور كنی كه جواب ...

داستان كوتاه باز باران


داستان كوتاه باز باران  باز باران با ترانه با گهرهای فراوان میخورد بر بام خانه یادم آید روز دیرین گردش یك روز شیرین..... هر وقت باران می‌گرفت این شعر به مغزش هجوم می آورد.و به سرعت پرتاب می‌شد به كوچه باغهای كودكیش؛ كوچه های باریك و پیچ در پیچ خیابان بهارستان؛ آن وقتها كه هنوز تهران پر بود از باغ و برگ چسبهای پیچیده به دیوارها و خانه های قدیمی. هر چند كه دوران عوض شده بود و در گوشه و كنار كوچه ها آپارتمان های ...

دختر نابینا و معشوقه اش


دختر نابینا و معشوقه اش          دختری بود نابینا که از خودش تنفر داشت   که از تمام دنیا تنفر داشت و فقط یکنفر را دوست داشت دلداده اش را   و با او چنین گفته بود   « اگر روزی قادر به دیدن باشم حتی اگر فقط برای یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم عروس حجله گاه تو خواهم شد »   ***   و چنین شد که آمد آن روزی که یک نفر پیدا شد که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا بدهد و دختر آسمان را دید و زمین را رودخانه ها ...

داستان عاشقانه و احساسی گل خشکیده


داستان عاشقانه و احساسی گل خشکیده    داستان زیبای شاخه گل خشکیده ،یکی از بینظیر ترین داستانهای عاشقانه میباشد، پیشنهاد میشود این داستان را بخوانید و از آن لذت ببرید!   ” قد بالای ۱۸۰، وزن متناسب ، زیبا ، جذاب و …   این شرایط و خیلی از موارد نظیر آنها ، توقعات من برای انتخاب همسر آینده ام بودند. توقعاتی که بی کم و کاست همه ی آنها را حق مسلم خودم میدانستم .   چرا که خودم هم از زیبائی چیزی کم نداشتم و میخواستم به اصطلاح همسر ...

داستانی عاشقانه و پند آموز


داستانی عاشقانه و پند آموز  پس از 11 سال زوجی صاحب فرزند پسری شدند. آن دو عاشق هم بودند و پسرشان را بسیار دوست داشتند. فرزندشان حدوداً دو ساله بود که روزی مرد بطری باز یک دارو را در وسط آشپزخانه مشاهده کرد و چون برای رسیدن به محل کار دیرش شده بود به همسرش گفت که درب بطری را ببندد و آنرا در قفسه قرار دهد. مادر پر مشغله موضوع را به کل فراموش کرد.   پسر بچه کوچک بطری را دید و رنگ آن توجهش را جلب کرد به سمتش رفت و همه آنرا خورد. ...

داستان زیبای دلقک


داستان زیبای دلقک  روزی مردی نزد پزشک روانشناس معروف شهر خود رفت. وقتی پزشک او را دید دلیل آمدنش را پرسید، مرد رو به پزشک کردو از غم های بزرگی که در دل داشت برای دکتر تعریف کرد.   مرد گفت: دلم از آدم ها گرفته از دروغگویی ها، از دورویی ها، از نامردی ها، از تنهایی، از خیلی ها از… مرد ادامه داد و گفت: از این زندگی خسته شده ام، از این دنیا بیزارم ولی نمی دانم چه باید کنم، نمی دانم غم هایم را پیش چه کسی مداوا کنم   پزشک ...

داستان حمام رفتن بهلول


داستان حمام رفتن بهلول  روزی بهلول به حمام رفت ولی خدمه حمام به او بی اعتنایی نمودند و آن قسم که دلخواه بهلول بود او را کیسه ننمودند. با این حال وقت خروج از حمام بهلول ده دینار که همراه داشت را به استاد حمام داد و کارگران چون این بذل و بخشش را دیدند همگی پشیمان شدند که چرا نسبت به او بی اعتنایی کردند.   بهلول باز هفته دیگر به حمام رفت ولی ....   این دفعه تمام کارگران با کمال احترام او را شست و شو نموده و مواظبت بسیار ...

محبت همسرانه، نیاز به سانسور ندارد


محبت همسرانه، نیاز به سانسور نداردروان شناسان و مشاوران خانواده بر این مهم تاکید و اذعان دارند که مهم ترین عامل احساس رضایت زن و شوهر از زندگی زناشویی، وجود محبت و صمیمیت در خانواده است. بدون وجود این عامل، همسران از زندگی در کنار یکدیگر، احساس لذت نمی ‌کنند و هر لحظه احتمال وقوع اختلاف و مشاجره خانواده را تهدید می کند. جالب است بدانید همه ما این راز موفقیت زندگی مشترک را می دانیم و واقف به اثرات شگفت انگیز هستیم اما متاسفانه ...

یه عاشقانه‌ی ساده، یک سرخوردگی عمیق!


یه عاشقانه‌ی ساده، یک سرخوردگی عمیق!یه عاشقانه‌ی ساده از محصولات عجیب و غریب و خاص سینمای ایران است. از آن نوع فیلمها که تماشایش برای مخاطب حرفهای سینما، بیش از هر چیز دیگری، برانگیزنده‌ی حس تعجب و کنجکاوی در باب دلایل ساختهشدن چنین فیلمی، در این روز و روزگار، آن هم توسط یکی از کارگردانان جوان و بااستعداد سینماست. فیلم با وجود نكته‌های مثبتی که به هر حال، چه در فیلم‌نامه و چه در اجرا دارد، اما باز هم بسیار دور از استانداردهای ...

داستان کوتاه زنجیر عشق


داستان کوتاه زنجیر عشق یک روز بعد از ظهر وقتی اسمیت داشت از کار برمی گشت خانه، سر راه زن مسنی را دید که ماشینش خراب شده و ترسان توی برف ایستاده بود. اون زن برای او دست تکان داد تا متوقف شود. اسمیت پیاده شد و خودشو معرفی کرد و گفت من اومدم کمکتون کنم. زن گفت صدها ماشین از جلوی من رد شدند ولی کسی نایستاد، این واقعا لطف شماست.وقتی که او لاستیک رو عوض کرد و درب صندوق عقب رو بست و آماده رفتن شد، زن پرسید: «من چقدر باید ...

کوتاه ترین داستان عشقی جهان


کوتاه ترین داستان عشقی جهانروزی مردی از یک دختر پرسید:آیا با من ازدواج می‌کنی؟دختر جواب داد: نهو از آن پس مرد شاد زیست، به ماهیگیری و شکار رفت، کلی گلف بازی کرد،تمام مسابقات فوتبال را دید و با هرکه دلش خواست رقصید.منبع:asriran.com

داستان کوتاه پیرمرد فقیر و گردن بند...


داستان کوتاه پیرمرد فقیر و گردن بند... روزی پیرمردی فقیر و گرسنه، نزد پیامبر اکرم (ص) آمد و درخواست کمک کرد. پیامبر فرمود: اکنون چیزی ندارم ولی «راهنمای خیر چون انجام دهنده آن است»، پس او را به منزل حضرت فاطمه (س) راهنمایی کرد.  پیرمرد به سمت خانه حضرت زهرا (س) رفت و از ایشان کمک خواست. حضرت زهرا (س) فرمود: ما نیز اکنون در خانه چیزی نداریم. اما گردن ‏بندی را که دختر حمزة بن عبدالمطّلب به او هدیه کرده بود از گردن باز کرد و به پیرمرد ...