نمایش برچسب :

داستانک

اهدای قلب ( عاشقانه )


اهدای قلب ( عاشقانه )    پسر به دختر گفت اگه يه روزي به قلب احتياج داشته باشي اولين نفري هستم كه ميام تا قلبمو با تمام وجودم تقديمت كنم.دختر لبخندي زد و گفت ممنونم تا اينكه يك روز اون اتفاق افتاد.حال دختر خوب نبود.نيازفوري به قلب داشت.از پسر خبري نبود.دختر با خودش مي گفت:ميدوني كه من هيچوقت نميذاشتم تو قلبتو به من بدي و به خاطر من خودتو فدا كني.ولي اين بود اون حرفات.حتي براي ديدنم هم نيومدي.شايد من ديگه هيچوقت ...

داستان غم انگیز گل فروش


داستان غم انگیز گل فروشدربست! زد روي ترمز. با خستگي پرسيد: كجا؟ بهشت‌زهرا. با خودش فكر كرد: «اگه داداش باهام راه بياد و بازم ماشينش رو بهم بده، با دو سه شب مسافركشي تو هفته، شهريه اين ترمم جور مي‌شه.» پايش را روي پدال گاز فشرد. ماشين پرواز كرد. اتوبان، بي‌انتها به نظر مي‌رسيد. در گرگ و ميش آسمان، رويايي دراز پلك‌هايش را سنگين‌تر كرد. صداي پچ‌پچ مسافرهاي صندلي عقب، مثل لالايي نرمي در گوش‌هايش ريخت. يكباره ...

شام و شرمندگي


شام و شرمندگي        دايي عباس تازه با نغمه ازدواج كرده بود. دايي، از اولين سفر بعد از ازدواجش كه برگشت، مرا صدا زد و گفت: «برو خونه نغمه خانوم اين‌ها بگو كه من اومدم، ايشالّاشب تشريف مي‌آرم.» بي بي كه شنيد به دايي تشر زد: «كجا؟ اولاً تشريف مي‌آرم نه، خدمت مي‌رسم. بعدشم مگه شهر هرته؟ كجا خدمت مي‌رسي؟! مگر تو از پشت كوه اومدي؟! ديدن نامزد، اون هم بار اول خرج داره! كسي كه پيغام مي‌بره نبايد ...

پسری که بدون هیچ زحمتی پول بدست آورد !


پسری که بدون هیچ زحمتی پول بدست آورد !    پسر كوچكی، روزی هنگام راه رفتن در خیابان، سكه‌ای یك سنتی پیدا كرد. او از پیدا كردن این پول ، آن هم بدون هیچ زحمتی، خیلی ذوق زده شد. این تجربه باعث شد كه او بقیه روزها هم با چشمان باز سرش را به سمت پایین بگیرد و در جستجوی سكه های بیشتر باشد.   او در مدت زندگیش، 296 سكه 1 سنتی، 48 سكه 5 سنتی، 19 سكه10 سنتی، 16 سكه 25 سنتی، 2 سكه نیم دلاری و یك اسكناس مچاله شده یك دلاری پیدا كرد. یعنی در مجموع 13 دلار ...
ویدیو مرتبط
داستانک شماره 4

یک پایان خوش


یک پایان خوش      در آن صبحگاه زودهنگام، هوا ناگهان دگرگون شد. بارش برف به تازگی پایان گرفته بود. خورشید که درآمد، برف‌ها داشتند کم کم آب می‌شدند. اما چون خیابان کثیف بود برف‌های آب شده، رنگ گل آلودی به خود می‌گرفتند. باریکه‌های آب از لب پنجره کوچکی که به حیاط پشت خانه باز می‌شد، به پایین می‌چکید. خوب که دقت می‌کردی، می‌توانستی اتومبیل‌هایی را در خیابان ببینی که بی توجه به مردم کوچه و بازار، ...

آرایشگر و اداي نذر


آرایشگر و اداي نذر    در لوس آنجلس آمریكا، آرایشگری زندگی می‌كرد كه سالها بچه‌دار نمی‌شد. او نذر كرد كه اگر بچه‌دار شود، تا یك ماه سر همه مشتریان را به رایگان اصلاح كند. بالاخره خدا خواست و او بچه‌دار شد!   روز اول یك شیرینی فروش ایتالیائی وارد مغازه شد. پس ازپایان كار، هنگامیكه قناد خواست پول بدهد، آرایشگر ماجرا را به او گفت. فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه‌اش را باز كند، یك جعبه بزرگ شیرینی ...

داستان مرد خوشبخت


داستان مرد خوشبخت        پادشاهی پس از اينكه بیمار شد گفت: «نصف قلمرو پادشاهی ام را به کسی می دهم که بتواند مرا معالجه کند». تمام آدم های دانا دور هم جمع شدند تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد، اما هیچ یک دانست. تنها یکی از مردان دانا گفت : که فکر می کند می تواند شاه را معالجه کند. اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید، پیراهنش را بردارید و تن شاه کنید،شاه معالجه می شود. شاه پیک هایش را برای پیدا کردن یک ...

فوتبال در بهشت


فوتبال در بهشت          دو پیرمرد ٩٠ ساله، به نامهاى بهمن و خسرو، دوستان بسیار قدیمى بودند. هنگامى که بهمن در بستر مرگ بود، خسرو هر روز به دیدار او می رفت. یک روز خسرو گفت: «بهمن جان، ما هر دو عاشق فوتبال بودیم و سالهاى سال با هم فوتبال بازى می کردیم. لطفاً وقتى به بهشت رفتى، یک جورى به من خبر بوده که در آن جا هم می شود فوتبال بازى کرد یا نه؟» بهمن گفت: « خسرو جان، تو بهترین دوست زندگى من هستى . مطمئن باش ...

یک داستان عجیب و آموزنده


یک داستان عجیب و آموزنده      روزى مردى با زن خود مشغول غذا خوردن بود و غذا مرغ بریان بود، سائلى بر درب خانه اظهار حاجت کرد، آن مرد او را محروم کرد و چیزى نداد، بعد از مدّتى روزگار بر او برگشت و ثروت و دارایى اش از بین رفت و زن را نیز طلاق داد. زن با مرد دیگرى ازدواج نمود. از اتفاقات عجیب آن که، روزى آن زن با شوهر دوّم مشغول غذا خوردن و از جمله مرغ بریان بود که فقیرى بر درب خانه خوراک خواست. مرد گفت: مقدارى غذا و مرغ براى ...

داستان زیبای گرگ و الاغ


داستان زیبای گرگ و الاغ        روزي الاغ هنگام علف خوردن ،‌كم كم از مزرعه دور شد . ناگهان گرگ گرسنه اي جلوي او پريد   الاغ خيلي ترسيد.   ولي فكر كرد كه بايد حقه اي به گرگ بزند وگرنه گرگه اونو يك لقمه مي كنه ، براي همين لنگان   لنگان راه رفت و يكي از پاهاي عقب خود را روي زمين كشيد .   الاغ ناله كنان گفت : اي گرگ در پاي من تيغ رفته است ، از تو خواهش مي كنم كه قبل از   خوردنم اين تيغ را از پاي من در بياوري .   گرگه با ...

نیکی ها به ما باز می گردند


نیکی ها به ما باز می گردند    پسر به سفر دوری رفته بود و ماه ها بود که از او خبری نداشتند .مادرش دعا می کرد که او سالم به خانه بازگردد.   مادر او هر روز  به تعداد اعضای خانواده اش نان می پخت و همیشه یک نان اضافه هم می پخت و پشت پنجره می گذاشت تا رهگذری گرسنه که از آن جا می گذشت نان را بر دارد . هر روز مردی گو‍ژ پشت از آن جا می گذشت و نان را بر می داشت و به جای آن که از او تشکر کند می گفت: هر کار پلیدی که بکنید با شما می ماند ...

داستان پیرمرد و دختر


داستان پیرمرد و دختر    فاصله فاصله دختر تا پیر مرد یک نفر بود ؛ روی نیمکتی چوبی ؛ روبه روی یک آب نمای سنگی .پیرمرد از دختر پرسید :- غمگینی؟ - نه . - مطمئنی ؟ - نه . - چرا گریه می کنی ؟ - دوستام منو دوست ندارن . - چرا ؟ - جون قشنگ نیستم . - قبلا اینو به تو گفتن ؟ - نه . - ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم . - راست می گی ؟ - از ته قلبم آره دخترک بلند شد پیرمرد را بوسید و به طرف دوستاش ...

دو حکایت و یک پند


دو حکایت و  یک پند    جوانی گمنام عاشق دختر پادشاهی شد. رنج این عشق او را بیچاره کرده بود و راهی برای رسیدن به معشوق نمی یافت. مردی زیرک از ندیمان پادشاه که دلباختگی او را دید و جوانی ساده و خوش قلبش یافت، به او گفت پادشاه، اهل معرفت است، اگر احساس کند که تو بنده ای از بندگان خدا هستی، خودش به سراغ تو خواهد آمد.جوان به امید رسیدن به معشوق، گوشه گیری پیشه کرد و به عبادت و نیایش مشغول شد، به طوری که اندک ...

حکایت خواندنی


حکایت خواندنی      روزی روزگاری، عابد خداپرستی بود که در عبادتکده ای در دل کوه راز و نیاز خدا میکرد، آنقدر مقام و منزلتش پیش خدا زیاد شده بود که خدا هر شب به فرشتگانش امر میکرد تا از طعام بهشتی، برای او ببرند... و او را بدینگونه سیر نمایند. بعد از 70 سال عبادت ، روزی خدا به فرشتگانش گفت: امشب برای او طعام نبرید، بگذارید امتحانش کنیم.   آن شب عابد هر چه منتظر غذا شد، خبری نشد، تا جایی که گرسنگی بر او غالب ...

ذاستان خواندنی دختر فداکار


ذاستان خواندنی دختر فداکار        همسرم با صدای بلندی کفت : تا کی میخوای سرتو توی اون روزنامه فروکنی؟ میشه بیای و به دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟ روزنامه را به کناری انداختم و بسوی آنها رفتم. تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می آمد. اشک در چشمهایش پر شده بود. ظرفی پر از شیر برنج در مقابلش قرار داشت. آوا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود. گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم، چرا چند تا قاشق گنده نمی خوری؟ فقط ...

حکایت سقراط و مرد رنجیده


حکایت سقراط و مرد رنجیده        روزی سقراط حکیم مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثر بود .علت ناراحتی اش را پرسید . شخص پاسخ داد :در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم . سلام کردم.جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذشت و رفت .و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم . سقراط گفت : چرا رنجیدی ؟ مرد با تعجب گفت : خوب معلوم است که چنین رفتاری ناراحت کننده است . سقراط پرسید : اگر در راه کسی را می دیدی که به زمین افتاده و از ...

آزمون عشق


آزمون عشق          امیری به شاهزاده خانمی گفت:   من عاشق توام.   شاهزاده گفت: زیباتر از من خواهرم است که در پشت سر تو ایستاده است.   امیر برگشت و دید هیچکس نیست . شاهزاده گفت: تو عاشق نیستی ؛ عاشق به غیر نظر نمی کند.    

زنان فداکاری که همه را شگفت زده کردند!!!


زنان فداکاری که همه را شگفت زده کردند!!!      فرمانده دشمن به قلعه پیام می‌فرستد که قبل از حمله ویران کننده خود حاضر است به زنان و کودکان اجازه دهد تا صحیح و سالم از قلعه خارج شده و پی کار خود روند... بر بالای تپه‌ای در شهر وینسبرگ آلمان، قلعه ای قدیمی‌و بلند وجود دارد که مشرف بر شهر است. اهالی وینسبرگ افسانه ای جالب در مورد این قلعه دارند که بازگویی آن مایه مباهات و افتخارشان است:   افسانه حاکی از آن است که در قرن 15، لشکر ...

داستان زیبای پیرمرد عاشق!


داستان زیبای پیرمرد عاشق!      پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می‌روم و صبحانه را با او می‌خورم. نمی‌خواهم دیر شود!... پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می‌شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند. پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازشما عکسبرداری بشود تا جائی از بدنت آسیب ...

سلطان محمود و لرز سرما


سلطان محمود و  لرز سرما        سلطان محمود و لرز سرما   سلطان محمود در زمستانی سخت به تلخک گفت که با این جامه یک لا در این سرما چه می کنی که من با این همه جامه می لرزم؟ گفت: ای پادشاه تو نیز مانند من کن تا نلرزی.   گفت: مگر تو چه کرده ای؟   گفت: هر چه جامه داشتم همه را در بر کرده ام.  

کل عمرت برفناست!


کل عمرت  برفناست!    یک استاد صرف و نحو عربی در کشتی  بود.  ملاح  را گفت:  تو علم نحو  خوانده ای؟    گفت:  نه،   گفت: نیم عمرت برفناست . روزدیگر تندبادی  پدید  آمد،  کشتی  می خواست غرق شود،ملاح  او را گفت:    تو علم شنا  آموخته ای؟    استاد گفت:  نه   ملاح گفت:  کل عمرت  برفناست!

داستان مردی که جهنم را خرید!


داستان مردی که جهنم را خرید!      در قرون وسطا کشیشان بهشت را به مردم می‌فروختند و مردم نادان هم با پرداخت هر مقدار پولی قسمتی از بهشت را از آنخود می‌کردند.   فرد دانایی که از این نادانی مردم رنج می‌برد دست به هر عملی زد نتوانست مردم را از انجام این کار احمقانه باز دارد تا اینکه فکری به سرش زد...   به کلیسا رفت و به کشیش مسئول فروش بهشت گفت:قیمت جهنم چقدره؟کشیش تعجب کرد و گفت: جهنم؟!مرد دانا گفت: بله جهنم. کشیش بدون ...

داستان جالب " زن باهوش و آرزو "


داستان جالب " زن باهوش و آرزو "      روزی خانمی در حال بازی گلف بود که توپش تو جنگل افتاد. او دنبال توپ رفت و دید که یک قورباغه در تله گیر کرده است.   قورباغه به او گفت : اگر مرا از این تله آزاد کنی سه آرزوی تو را برآورده می کنم . زن قورباغه را آزاد کرد و قورباغه گفت : "متشکرم" ولی من یادم رفت بگویم شرایطی برای آرزوهایت هست؛ هر آرزویی داشته باشی شوهرت ۱۰ برابر آن را میگیرد. زن گفت : اشکال ندارد ! زن برای اولین آرزویش میخواست ...

حکایت مصیبت


حکایت مصیبت    بازرگانی را هزار دینار خسارت افتاد .   پسر را گفت نباید که این سخن با کسی در میان نهی.   گفت: ای پدر فرمان تراست، نگویم و لیکن خواهم مرا بر فایده این مطلع گردانی که مصلحت در نهان داشتن چیست؟   گفت: تا مصیبت دو نشود، یکی نقصان مایه و دیگری شماتت همسایه.   گلستان سعدی  

حکایت پهلوان بی طاقت


حکایت پهلوان بی طاقت      یکی از صاحب دلان صحنه زورآزمایی را دید به هم برآمده و کف بر دماغ آورده.   گفت: این را چه حالت است؟   گفتند: فلانی دشنام دادش.   گفت: این فرومایه هزار من سنگ برمی دارد و طاقت سخنی نمی آرد. منبع:روزنامه خراسان  

داستان دختری که خدا از او عکس می‌گرفت!


داستان دختری که خدا از او عکس می‌گرفت!        دختر كوچكی هر روز پیاده به مدرسه می‌رفت و بر می‌گشت. با اینكه آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان نیز ابری بود، دختر بچه طبق معمولِ همیشه، پیاده بسوی مدرسه راه افتاد...دختر كوچكی هر روز پیاده به مدرسه می‌رفت و بر می‌گشت. با اینكه آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان نیز ابری بود، دختر بچه طبق معمولِ همیشه، پیاده بسوی مدرسه راه افتاد. بعد از ظهر كه شد، ‌هوا رو به وخامت گذاشت و طوفان ...

داستانی زیبا درمورد کوروش کبیر!


داستانی زیبا درمورد کوروش کبیر!      زمانی کزروس به کورش بزرگ گفت: چرا از غنیمت های جنگی چیزی را برای خود برنمی داری و همه را به سربازانت می‌بخشی؟   کورش گفت: اگر غنیمت های جنگی رانمی بخشیدیم الان دارایی من چقدر بود؟! کزروس عددی را با معیار آن زمان گفت. کورش یکی از سربازانش را صدا زد و گفت برو به مردم بگو کورش برای امری به مقداری پول و طلا نیاز دارد. سرباز در بین مردم جار زد و سخن کورش را به گوش‌شان رسانید. مردم هرچه در ...

حکایت شتر و خاربن


حکایت شتر و خاربن      شتری در صحرا چرا می کرد و از خار و خاشاک صحرا غذا می خورد.   کم کم به خاربنی رسید.چون زلف عروسان در هم و چون روی محبوبان تازه و خرم،گردن آز دراز کرد تا از آن بهره ای بگیرد   .دید در میان آن یک افعی بزرگ حلقه زده،پوزه برداشت و برگشت و از آن غذای لذیذ چشم پوشید.   خاربن پنداشت که احتراز شتر از زخم سنان وی و اجتنابش از تیزی خارهاست.   شتر مطلب را درک کرد و گفت:بیم من از این مهمان پوشیده ...

هیچوقت به یک زن دروغ نگو!


هیچوقت به یک زن دروغ نگو!        مردی با همسرش تماس گرفت و گفت:"عزیزم ازم خواستن که با رئیس و چنتا از دوستاش برای ماهیگیری به کانادا بریم" ما به مدت یک هفته اونجا می مونیم.این فرصت خوبیه تا ارتقای شغلی که منتظرش بودم بگیرم پس لطفا لباس کافی برای یک هفته برام بردار و وسایل ماهیگیریمو هم آماده کن. ما از اداره حرکت می کنیم و من سر راه وسایلم رو از خونه بر می دارم ، راستی اون لباسای راحتی ابریشمی آبی رنگه رو هم بردار! زن ...

حکایت خواندنی پاسخ حکیمانه


حکایت خواندنی پاسخ حکیمانه      ندیم سلطان، حکیمی را به صحرا دید که علف می چید و می خورد. گفتش که:   اگر به خدمت شاهان درمی آمدی، نیازمندخوردن علف نمی شدی،   پاسخ داد: تو نیز اگر علف می خوردی، نیازمند خدمت شاهان نبودی. منبع: کشکول شیخ بهایی

داستان زیبای عیدی از برادر


داستان زیبای عیدی از برادر  شخصی به نام پل یك دستگاه اتومبیل سواری به عنوان عیدی از برادرش دریافت كرده بود. شب عید هنگامی كه پل از ادارهاش بیرون آمد متوجه پسر بچه شیطانی شد كه دور و بر ماشین نو و براقش قدم می زد و آن را تحسین می كرد. پل نزدیك ماشین كه رسید پسر پرسید: " این ماشین مال شماست ، آقا؟" پل سرش را به علامت تائید تكان داد و گفت: برادرم به عنوان عیدی به من داده است". پسر متعجب شد و گفت: "منظورتان این است كه برادرتان ...

شاهزاده و ازدواج با دختر فقیر!


شاهزاده و ازدواج با دختر فقیر!  دویست و پنجاه سال پیش از میلاد در چین باستان شاهزاده ای تصمیم به ازدواج گرفت. با مرد خردمندی مشورت کرد و تصمیم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختری سزاوار را انتخاب کند. وقتی خدمتکار پیر قصر ماجرا را شنید بشدت غمگین شد، چون دختر او مخفیانه عاشق شاهزاده بود،دخترش گفت او هم به آن مهمانی خواهد رفت. مادر گفت: تو شانسی نداری، نه ثروتمندی و نه خیلی زیبا. دختر جواب داد: می‌دانم هرگز ...

معلم و دختر کوچولو


معلم و دختر کوچولو    دختر کوچکى با معلمش درباره نهنگ‌ها بحث مى‌کرد.   معلم گفت: از نظر فیزیکى غیرممکن است که نهنگ بتواند یک آدم را ببلعد، زیرا با وجود این که پستاندار عظیم‌الجثه‌اى است، امّا حلق بسیار کوچکى دارد. دختر کوچک پرسید: پس چه طور حضرت یونس به وسیله یک نهنگ بلعیده شد؟ معلم که عصبانى شده بود تکرار کرد که نهنگ نمى‌تواند آدم را ببلعد. این از نظر فیزیکى غیرممکن است. دختر کوچک گفت: وقتى به بهشت ...

من عاشق آدم های پولدارم


من عاشق آدم های پولدارم      انگشت‌ اشاره‌اش‌ را فشار داد روی‌ دكمه سیاه‌رنگ‌ روی‌ دستگیره‌. شیشه سمت‌ راست‌ ماشین‌ كه‌ تا نیمه‌ پایین‌ رفت‌، انگشتش‌ را برداشت‌. سرش‌ را برد طرف‌ شیشه‌. به‌ مردی‌ كه‌ نشسته‌ بود پشت ‌فرمان‌ بی‌ ام‌ وی‌ انگوری‌رنگ‌، گفت‌: «شما دارین‌ می‌رین‌؟» مرد نگاهش‌ كرد. گفت‌: «تازه‌ اومده‌یم‌.» و لبخند زد. مرد دكمه‌ مستطیل‌شكل‌ را فشار داد و شیشه‌ بالا رفت‌. به‌ ...

داستان واقعی و زیبای دستان دعا كننده!


داستان واقعی و زیبای دستان دعا كننده!    این داستان واقعی است و به اواخر قرن 15 بر می گردد.در یك دهكده كوچك نزدیك نورنبرگ خانواده ای با 18 فرزند زندگی می كردند. برای امرار معاش این خانواده بزرگ، پدر می بایستی 18 ساعت در روز به هر كار سختی كه در آن حوالی پیدا می شد تن می داد. در همان وضعیت اسفباك آلبرشت دورر و برادرش آلبرت (دو تا از 18 فرزند) رویایی را در سر می پروراندند. هر دوشان آرزو می كردند نقاش چیره دستی شوند، اما خیلی خوب می دانستند ...

داستان زنی كه ازشوهرش كتك می‌خورد!


داستان زنی كه ازشوهرش كتك می‌خورد!    زنی با سر و صورت کبود و زخمی سراغ دکتر میره.دکتر می پرسه: چه اتفاقی افتاده؟خانم در جواب میگه: دکتر، دیگه نمی دونم چکار کنم.هر وقت شوهرم مست میاد خونه، منو زیر مشت و لگد له می کنه.   دکتر گفت: خبو دوای دردت پیش منه: هر وقت شوهرت مست اومد خونه، یه فنجون چای سبز بردار و شروع کن به قرقره کردن.و این کار رو ادامه بده.   دو هفته بعد،اون خانم با ظاهری سالم و سرزنده پیش دکتر برگشت.   خانم گفت: دکتر، ...

داستان زن ها واقعا خیلی حیرت انگیزند !


داستان زن ها واقعا خیلی حیرت انگیزند !    زن ها واقعا خیلی موجودات عجیبی هستند.   قلب زنان جهان را میچرخاند!(خانمها بخونید و افتخار کنید..)!!!   از هنگامی که خداوند مشغول خلق کردن زن بود. شش روز می گذشت .... فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد: چرا این همه وقت صرف این یکی می فرمایید ؟ خداوند پاسخ داد:دستور کار او را دیده ای ؟ او باید کاملا" قابل شستشو باشد، اما پلاستیکی نباشد. باید بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذای شب مانده کار ...

داستان آموزنده " شکر گذار خدا باشیم "


داستان آموزنده " شکر گذار خدا باشیم "      در آخرین لحظات سوار اتوبوس شد روی اولین صندلی نشست.از کلاس های ظهر متنفر بود اما حداقل این حسن راداشت که مسیر خلوت بود...   اتوبوس که راه افتاد نفسی تازه کرد و به دور و برش نگاه کرد.   پسر جوانی روی صندلی جلویی نشسته بود که فقط می توانست   نیمرخش را ببیند که داشت از پنجره بیرون را نگاه می کرد ...   به پسر خیره شد و خیال پردازی را مثل همیشه شروع کرد :   چه پسر جذابی! حتی از نیمرخ هم معلومه. ...

پند های لقمان به پسرش


پند های لقمان به پسرش      روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو سه پند می دهم که کامروا شوی: اول این که سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری!   دوم این که در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی! و سوم این که در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی!!! پسر لقمان گفت ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم چطور من می توانم این کارها را انجام دهم؟   لقمان جواب داد: اگر کمی دیرتر و کمتر غذا بخوری هر غذایی که می ...

تفاوت عشق و ازدواج!؟


تفاوت عشق و ازدواج!؟    یک روز پدر بزرگم برام یه کتاب دست نویس آورد، کتابی که بسیار گرون قیمت بود، و با ارزش، وقتی به من داد، تاکید کرد که این کتاب مال توئه مال خود خودته و من از تعجب شاخ در آورده بودم که چرا باید چنین هدیه با ارزشی رو بی هیچ مناسبتی به من بده.   من اون کتاب رو گرفتم و یه جایی پنهونش کردم، چند روز بعدش به من گفت کتابت رو خوندی؟ گفتم نه، وقتی ازم پرسید چرا گفتم گذاشتم سر فرصت بخونمش، لبخندی زد ...