نمایش برچسب :

داستانهای جالب

اهدای قلب ( عاشقانه )


اهدای قلب ( عاشقانه )    پسر به دختر گفت اگه يه روزي به قلب احتياج داشته باشي اولين نفري هستم كه ميام تا قلبمو با تمام وجودم تقديمت كنم.دختر لبخندي زد و گفت ممنونم تا اينكه يك روز اون اتفاق افتاد.حال دختر خوب نبود.نيازفوري به قلب داشت.از پسر خبري نبود.دختر با خودش مي گفت:ميدوني كه من هيچوقت نميذاشتم تو قلبتو به من بدي و به خاطر من خودتو فدا كني.ولي اين بود اون حرفات.حتي براي ديدنم هم نيومدي.شايد من ديگه هيچوقت ...

مامان ،موبایل دار می شود!


مامان ،موبایل دار می شود!یک روز یکی از دوستان مامانم(خاله زهره من)منزل ما بود .ایشان به اتفاق مامانجزوه هایی را میخواندند که در یک همایش به آنها داده بودند.ناگهان کنجکاوی مامان گل کرد و با موبایلش شماره خاله ام را گرفت صدایی ظریف و زنانه گفت:«مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد»مامانم خندید و گفت مشترک مورد نظر ور دل من نشسته،اونوقت اینا میگن ...خاله زهره گفت:این که چیزی نیس،من شماره دوستمو گرفتم همین صدا گفت:«این شماره ...

داستان غم انگیز گل فروش


داستان غم انگیز گل فروشدربست! زد روي ترمز. با خستگي پرسيد: كجا؟ بهشت‌زهرا. با خودش فكر كرد: «اگه داداش باهام راه بياد و بازم ماشينش رو بهم بده، با دو سه شب مسافركشي تو هفته، شهريه اين ترمم جور مي‌شه.» پايش را روي پدال گاز فشرد. ماشين پرواز كرد. اتوبان، بي‌انتها به نظر مي‌رسيد. در گرگ و ميش آسمان، رويايي دراز پلك‌هايش را سنگين‌تر كرد. صداي پچ‌پچ مسافرهاي صندلي عقب، مثل لالايي نرمي در گوش‌هايش ريخت. يكباره ...

شام و شرمندگي


شام و شرمندگي        دايي عباس تازه با نغمه ازدواج كرده بود. دايي، از اولين سفر بعد از ازدواجش كه برگشت، مرا صدا زد و گفت: «برو خونه نغمه خانوم اين‌ها بگو كه من اومدم، ايشالّاشب تشريف مي‌آرم.» بي بي كه شنيد به دايي تشر زد: «كجا؟ اولاً تشريف مي‌آرم نه، خدمت مي‌رسم. بعدشم مگه شهر هرته؟ كجا خدمت مي‌رسي؟! مگر تو از پشت كوه اومدي؟! ديدن نامزد، اون هم بار اول خرج داره! كسي كه پيغام مي‌بره نبايد ...

آرایشگر و اداي نذر


آرایشگر و اداي نذر    در لوس آنجلس آمریكا، آرایشگری زندگی می‌كرد كه سالها بچه‌دار نمی‌شد. او نذر كرد كه اگر بچه‌دار شود، تا یك ماه سر همه مشتریان را به رایگان اصلاح كند. بالاخره خدا خواست و او بچه‌دار شد!   روز اول یك شیرینی فروش ایتالیائی وارد مغازه شد. پس ازپایان كار، هنگامیكه قناد خواست پول بدهد، آرایشگر ماجرا را به او گفت. فردای آن روز وقتی آرایشگر خواست مغازه‌اش را باز كند، یك جعبه بزرگ شیرینی ...

سمعک


سمعک      مردي متوجه شد که گوش همسرش سنگين شده و شنوايي اش کم شده است... به نظرش رسيد که همسرش بايد سمعک بگذارد ولي نمي دانست اين موضوع را چگونه با او درميان بگذارد. به اين خاطر، نزد دکتر خانوادگي شان رفت و مشکل را با او درميان گذاشت. دکتر گفت: براي اينکه بتواني دقيقتر به من بگويي که ميزان ناشنوايي همسرت چقدر است، آزمايش ساده اي وجود دارد. اين کار را انجام بده و جوابش را به من بگو... « ابتدا در ...

ثروتمندتر از بیل گیتس


ثروتمندتر از بیل گیتس    از بیل گیتس پرسیدند:از تو ثروتمند تر هم هست؟ گفت: بله فقط یک نفر. - چه كسی؟ - سالها پیش زمانی که از اداره اخراج شدم و به تازگی اندیشه‌های خود و در حقیقت به طراحی مایکروسافت می اندیشیدم، روزی در فرودگاهی در نیویورک بودم که قبل از پرواز چشمم به نشریه ها و روزنامه ها افتاد. از تیتر یک روزنامه خیلی خوشم اومد، دست کردم توی جیبم که روزنامه رو بخرم دیدم که پول خرد ندارم. خواستم منصرف بشم که دیدم ...

نکاتی بسیار قابل تامل درباره فقر


نکاتی بسیار قابل تامل درباره فقر      فقر اینه که ۲ تا النگو توی دستت باشه و ۲ تا دندون خراب توی دهنت؛   فقر اینه که روژ لبت زودتر از نخ دندونت تموم بشه؛   فقر اینه که شامی که امشب جلوی مهمونت میذاری از شام دیشب و فردا شب خانواده ات بهتر باشه؛   فقر اینه که ماجرای عروس فخری خانوم و زن صیغه ای پسر وسطیش رو از حفظ باشی اما ماجرای مبارزات بابک خرمدین رو ندونی؛   فقر اینه که از بابک و افشین و سیاوش و مولوی و رودکی و خیام چیزی ...

تفاوت بین آسان و مشکل


تفاوت بین آسان و مشکل        خوابیدن در هر شب آسان است ولی مبارزه با آن مشکل است. نشان دادن پیروزی آسان است ولی قبول کردن شکست مشکل است. حظ کردن از یک ماه کامل آسان است ولی دیدن طرف دیگر آن مشکل است. زمین خوردن با یک سنگ آسان است ولی بلند شدن مشکل است. لذت بردن از زندگی آسان است ولی ارزش واقعی دادن به آن مشکل است. قول دادن بعضی چیز ها به بعضی افراد آسان است ولی وفای به عهد مشکل است. گفتن اینکه ما عاشقیم آسان است ...

روش خوانده شدن کلمات در مغز


روش خوانده شدن کلمات در مغز        چناچنه به طور رومزره به زبان فارسی صبحت می کیند، خاوهید تواسنت این نوتشه را بخاونید. در داشنگاه کبمریج انگلتسان تقحیقی روی روش خوادنه شدن کملات در مغز اجنام شده است که مخشص می کند که مغز انسان تهنا حروف اتبدا و اتنهای کلمات را پدرازش کرده و کمله را می خاوند. به هیمن دلیل است که با وجود به هم ریتخگی این نوتشه شما تواسنتید آنرا بخاونید

نامه بدون نقطه


نامه بدون نقطه      یک رعیت در زمان ناصرالدین شاه ، نوشته ای كه ذیلا از نظر خواننده گرامی می گذرد نامه ای است كه مرحوم میرزا محمد الویری به مرحوم احمدخان امیر حسینی سیف الممالك فرمانده فوج قاهر خلج رقمی داشته كه شروع تا خاتمه نامه تمام از حروف بی نقطه الفبا انتخاب و در نوع خود از شاهكارهای ادب زبان پارسی به شمار می آید. انگیزه نامه و موضوع آن قلت در آمد و كثرت عائله و تنگی معیشت بوده است. این نامه در زمان ...

مصاحبه ایزابل کارو،مانکن فرانسوی با کمپین ضد لاغری


مصاحبه ایزابل کارو،مانکن فرانسوی با کمپین ضد لاغری      عکسش را که دیدم، ناراحت شدم ولی اصلا فکرش را هم نمی‌کردم که بخواهد اینقدر اذیتم کند، مدام از صبح تا شب جلوی چشمانم رژه میرود. انگار یک جایی در گوشه و کنار مغزم جاگیر شده است، و همان‌جا بست نشسته و خیال تکان خوردن هم ندارد. راه میروم، میبینمش. غذا می‌خورم، می‌بینمش. کتاب می‌خوانم، انگار وسط صفحه کتاب نشسته و همینطور بر و بر نگاهم می‌کند. حتی گفتم چشم‌هایم را ببندم تا شاید توی آن ...

12چیزی که باعث می شودسال2020خارق‌العاده باشد!!


12چیزی که باعث می شودسال2020خارق‌العاده باشد!!      با توجه به تعداد خیره کننده پیش‌بینی‌های فناوری در سال 2020، كارشناسان این سال را جالب و خارق‌العاده خواندند.البته سال 2020 تنها یك تاریخ درنظرگرفته شده تقریبا 10 ساله برای به وقوع پیوستن این پیشگویی‌هاست. مایك لیبهولد، یك محقق برجسته موسسه «برای آینده» و یك كارشناس فناوری كامل اظهار كرد: سال 2020 دیگر از نظر من جذابیت بیشتری به نسبت سال 2019 یا 2021 ندارد.لیبهولد كه در كارنامه خود تجربه ...

رفتار بسیار عجیب مردم نپال با دختران 16 ساله


رفتار بسیار عجیب مردم نپال با دختران 16 ساله      در نپال کودکان دختر تا سن 16 سالگی به عنوان خدا و الهه زندگی پرستش می شوند که به آنها در نپال کماری به معنای ویرجین یا باکره گفته می شود و نمادی از تقدس و پاکی محسوب میشوند اما زمانی که به سن بلوغ برسند دیگر نه تقدس دارد و نه پاک محسوب میشود. تصاویر زیر عکس هایی از دختری به نام چانیرا بایراشایرا می باشد که در حال پرستش است.               منبع:taknaz.ir

اصلا میدونی اسکل چیه که به هر کسی میگی ؟!


اصلا میدونی اسکل چیه که به هر کسی میگی ؟!      این هم پرنده که اسم واقعیش همون اسکل هست .قیافه اش را نگاه کنید عین بیشعورهاست بخاطر همین به یه نفر که بیشعوره میگن اسکل.در این مطلب می خواهیم با کمی طنز شما را با یک واقعیت علمی درباره ی اسکل و نحوه ی تشکیل آن آشنا سازیم. اسکل نام نوعی پرنده که هنگامیکه از لانه اش خارج می‌شود در هنگام بر گشت فراموش می‌کند لانه اش کجا بوده. اسکل در اصطلاح به انسان‌های کودن و احمق گفته می‌شود.تاریخچه ...

قدر مادران را بدانیم !


قدر مادران را بدانیم !    ساعت 3 شب بود كه صدای تلفن , پسری را از خواب بیدار كرد...پشت خط مادرش بود..... پسر با عصبانیت گفت: چرا این وقت شب مرا از خواب بیدار كردی؟؟؟؟؟؟   مادر گفت:25 سال قبل در همین موقع شب تو مرا از خواب بیدار كردی.....   فقط خواستم بگویم تولدت مبارك پسرم.....   پسر از اینكه دل مادرش را شكسته بود تا صبح خوابش نبرد.....صبح سراغ مادرش رفت.....وقتی داخل خانه شد مادرش را پشت میز تلفن با شمع نیمه سوخته یافت..... ...

ماجرای صحبت حضرت سلیمان و مورچه


ماجرای صحبت حضرت سلیمان و مورچهحضرت سلیمان (ع ) در کنار دریا نشسته بود ، نگاهش به مورچه ای افتاد که دانه گندمی را باخود به طرف دریا حمل می کرد .سلیمان (ع) همچنان به او نگاه می کرد که دید او نزدیک آب رسید.در همان لحظه قورباغه ای سرش را از آب دریا بیرون آورد و دهانش را گشود ، مورچه به داخل دهان او وارد شد ، و قورباغه به درون آب رفت. سلیمان مدتی در این مورد به فکر فرو رفت و شگفت زده فکر می کرد ، ناگاه دید آن قورباغه سرش را از ...

داستان جدید و خواندنی فرشته


داستان جدید و خواندنی فرشته    کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید:می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید، اما من به این کوچکی وبدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟   خداوند پاسخ داد: در میان تعداد بسیاری از فرشتگان،من یکی را برای تو در نظر گرفته ام، او از تو نگهداری خواهد کرد اما کودک هنوزاطمینان نداشت که می خواهد برود یا نه،گفت : اما اینجا در بهشت، من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ...

داستان خواندنی ازدواج یوسف و زلیخا


داستان خواندنی ازدواج یوسف و زلیخا      هنگامى كه حضرت یوسف علیه السلام به سلطنت مصر رسید، چون در سالهاى قحطى عزیز مصر فوت كرده بود زلیخا كم كم فقیر گردید، چشمانش ‍ كور شد، به علت فقر و كورى بر سر راه مى نشست و از مردم براى گذران خود گدایى مى كرد   به او پیشنهاد كردند، خوب است از ملك بخواهى به تو عنایتى كند سالها خدمت او مى كردى . شاید به پاس خدمات و محبتهاى گذشته به رحم نماید.   ولى باز هم عده اى او را از این كار منع مى ...

داستان کوتاه آرزو


داستان کوتاه آرزو    مادربزرگ می گفت: با چشمهای بسته آرزوهایت حتما برآورده می شود.آرزو کردم.چشمهایم را که باز کردم از برآورده شدن آرزویم خبری نبود. دلگیر شدم. یادم آمد آن موقع که مادربزرگ این حرف را زده بود آرزوهایم به اندازه یک بسته پفک و یک مشت نخودچی، کوچک بود.   بابای من یک فرشته است.   مداد را محکم توی دستم می گیرم. امروز می خواهم یک دیکته بدون غلط بنویسم و حتی یک نقطه هم جا نگذارم.   معلم شروع می ...

ماجرای جالب من با چشمهای خودم دیدم


ماجرای جالب من با چشمهای خودم دیدم  در سال ۱۹۸۴ در شهر برلینگتون واقع در ایالت کارولینای شمالی، برای جنیفر تامپسون، دانشجوی ۲۲ ساله، حادثه شومی اتفاق افتاد که پیامدهای آن منجر به شکل‌گیری یکی از بزرگترین چالشهای قضایی در دادگاههای امریکا گردید.در شب حادثه، جنیفر در آپارتمان خودش خوابیده بود. جوانی سیاهپوست، چراغ ورودی خانه وی را شکست، سیم اصلی تلفن را قطع کرد و وارد اتاق او شد. لبه چاقو را زیر گلویش گذاشت و تهدیدش کرد ...

داستان كوتاه باز باران


داستان كوتاه باز باران  باز باران با ترانه با گهرهای فراوان میخورد بر بام خانه یادم آید روز دیرین گردش یك روز شیرین..... هر وقت باران می‌گرفت این شعر به مغزش هجوم می آورد.و به سرعت پرتاب می‌شد به كوچه باغهای كودكیش؛ كوچه های باریك و پیچ در پیچ خیابان بهارستان؛ آن وقتها كه هنوز تهران پر بود از باغ و برگ چسبهای پیچیده به دیوارها و خانه های قدیمی. هر چند كه دوران عوض شده بود و در گوشه و كنار كوچه ها آپارتمان های ...

پند حکیم


پند حکیم      پادشاهی از حکیمی طلب نصیحت کرد. حکیم گفت: از تو مسئله ای پرسم بی نفاق جواب می گویی؟ زر را دوست تر داری یا خصم را؟   گفت: زر را. گفت: چون است که آن را که دوست تر می داری این جا می گذاری و آنچه دوست نمی داری با خود می بری؟   پادشاه بگریست و گفت: نیکو پند دادی.   منبع:tebyan.net

ماجرای جالب و پند آموز کیسه شن


ماجرای جالب و پند آموز کیسه شن  مردی با دوچرخه به خط مرزی میرسد. او دو کیسه بزرگ همراه خود دارد. مامور مرزی میپرسد : « در کیسه ها چه داری؟». او میگوید «شن»   مامور او را از دوچرخه پیاده میکند و چون به او مشکوک بود ، یک شبانه روز او را بازداشت میکند ، ولی پس از بازرسی فراوان ، واقعاً جز شن چیز دیگری نمییابد. بنابراین به او اجازه عبور میدهد. هفته بعد دوباره سر و کله همان شخص پیدا میشود و مشکوک بودن و بقیه ماجرا... این ...

اعتقاداتتان راچند می فروشید؟ (داستانک)


اعتقاداتتان راچند می فروشید؟ (داستانک)    مقیم لندن بود، تعریف می کرد که یک روز سوار تاکسی می شود و کرایه را می پردازد. راننده بقیه پول را که برمی گرداند 20 پنس اضافه تر می دهد!   می گفت :چند دقیقه ای با خودم کلنجار رفتم که بیست پنس اضافه را برگردانم یا نه؟ آخر سر بر خودم پیروز شدم و بیست پنس را پس دادم و گفتم آقا این را زیاد دادی ...   گذشت و به مقصد رسیدیم .   موقع پیاده شدن راننده سرش را بیرون آورد و گفت آقا از شما ممنونم . پرسیدم ...

دکتر مرتضی شیخ ،پزشکی انساندوست


دکتر مرتضی شیخ ،پزشکی انساندوست      این ها هم انسان و ما هم.......... کجاییم؟ دکتر مرتضی شیخ پزشک انساندوستی است که در مشهد مشغول طبابت بود. نقل است که دکتر شیخ از مردم پولی نمی گرفت و هر کس هر چه می خواست در صندوقی که کنار میز دکتر بود می انداخت و چون حق ویزیت دکتر ۵ ریال تعیین شده بود اکثر مواقع سر فلزی نوشابه به جای ۵ ریالی داخل صنــــــــدوق انداخته می شد و صدایی شبیه انداختن پول شنیده میشد. از قول دختر دکتر شیخ آمده است:روزی ...

نصیحت جالب و زیبای خركی !


نصیحت جالب و زیبای خركی !    كشاورزی الاغ پیری داشت كه یك روز اتفاقی به درون یك چاه بدون آب افتاد. كشاورز هر چه سعی كرد نتوانست الاغ را از درون چاه بیرون بیاورد. پس برای اینكه حیوان بیچاره زیاد زجر نكشد، كشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتند چاه را با خاك پر كنند تا الاغ زودتر بمیرد و مرگ تدریجی او باعث عذابش نشود. مردم با سطل روی سر الاغ خاك می ریختند اما الاغ هر بار خاك های روی بدنش را می تكاند و زیر پایش می ریخت و وقتی ...

طنز كله پاچه!!!


طنز كله پاچه!!!        روزی مردی پسر کوچکش را به بازار فرستاد تا کله‌ی پخته‌ی گوسفند بخرد و به خانه بیاورد. کودک کله را خرید اما بوی خوش آن برای کودک گرسنه قابل تحمل نبود، پس به گوشه‌ای رفت و گوشت و مغز و چشم و زبان آن را خورد و بعد استخوان‌های آن را در نان پیچید و با خود به خانه آورد. وقتی پدر نان را گشود و با استخوان‌های سر گوسفند رو به رو شد به پسر گفت: ـ چشم‌های او کجاست؟ کودک گفت: این گوسفند کور بوده ...

داستان جالب “زن نژاد پرست”


داستان جالب “زن نژاد پرست”      این ماجرا در خط هوایی tam اتفاق افتاد. یک زن تقریباً پنجاه ساله ی سفید پوست به صندلی اش رسید و دید مسافر کنارش یک مرد ساهپوست است با لحن عصبانی مهماندار پرواز را صدا کرد   مهماندار از او پرسید “مشکل چیه خانوم؟”   زن سفید پوست گفت:   “نمی توانی ببینی؟به من صندلی ای داده شده که کنار یک مرد سیاهپوست است.   من نمی توانم کنارش بنشینم، شما باید صندلی مرا عوض کنید!”   مهماندار گفت: ...

دختر نابینا و معشوقه اش


دختر نابینا و معشوقه اش          دختری بود نابینا که از خودش تنفر داشت   که از تمام دنیا تنفر داشت و فقط یکنفر را دوست داشت دلداده اش را   و با او چنین گفته بود   « اگر روزی قادر به دیدن باشم حتی اگر فقط برای یک لحظه بتوانم دنیا را ببینم عروس حجله گاه تو خواهم شد »   ***   و چنین شد که آمد آن روزی که یک نفر پیدا شد که حاضر شود چشمهای خودش را به دختر نابینا بدهد و دختر آسمان را دید و زمین را رودخانه ها ...

داستان جالب “بشنو و باور نکن”


داستان جالب “بشنو و باور نکن”  در زمان‌های‌ دور، مرد خسیسی زندگی می کرد. او تعدادی شیشه برای پنجره های خانه اش سفارش داده بود . شیشه بر، شیشه ها را درون صندوقی گذاشت و به مرد گفت باربری را صداکن تا این صندوق را به خانه ات ببرد من هم عصر برای نصب شیشه ها می آیم .   از آنجا که مرد خسیس بود ، چند باربر را صدا کرد ولی سر قیمت با آنها به توافق نرسید. چشمش به مرد جوانی افتاد ، به او گفت اگر این صندوق را برایم به خانه ببری ، سه نصیحت ...

دو داستان آموزنده


دو داستان آموزنده  قدرت اندیشه   * پیرمردی تنها در یکی از روستاهای آمریکا زندگی می کرد . او می خواست مزرعه سیب زمینی اش را شخم بزند اما این کار خیلی سختی بود. تنها پسرش بود که می توانست به او کمک کند که او هم در زندان بود .   پیرمرد نامه ای برای پسرش نوشت و وضعیت را برای او توضیح داد :   "پسرعزیزم من حال خوشی ندارم چون امسال نخواهم توانست سیب زمینی بکارم . من نمی خواهم این مزرعه را از دست بدهم،  چون مادرت همیشه ...

داستان: طوطی‌ها از غصه دق می‌كنند !


داستان: طوطی‌ها از غصه دق می‌كنند !  سفارت روسیه خیلی بزرگ بود. یك باغ وسیع و بزرگ؛ پــر از درختهای بلند. دیوارهای سیمانی بلندی كه لبه آن را هم مانند دیوار برلین؛ سیم خاردار كشیده بودند.... شبهای تابستان انتهای باغ كه درست به سمت خانه ما بود سینمای روبازی برپا میشد و جلوی آن؛ هم به ردیف صندلی می‌چیدند. كافی بود كه بروی توی پشت بام  و تكیه بدهی لبه دیوار پشت بام و حوصله كنی و فیلمها را با زبان روسی تحمل كنی.....      فیلمها ...

داستان کوتاه : تلافی مرد از زنش!


داستان کوتاه : تلافی مرد از زنش!  زنی مشغول درست کردن تخم مرغ برای صبحانه بود.ناگهان شوهرش سراسیمه وارد آشپزخانه شد و داد زد : مواظب باش ، مواظب باش ، یه کم بیشتر کره توش بریز….وای خدای من ، خیلی ز ...   زنی مشغول درست کردن تخم مرغ برای صبحانه بود.   ناگهان شوهرش سراسیمه وارد آشپزخانه شد و داد زد : مواظب باش ، مواظب باش ، یه کم بیشتر کره توش بریز….   وای خدای من ، خیلی زیاد درست کردی … حالا برش گردون … زود باش   باید بیشتر ...

معرفی اعضای خانواده همسر از نگاه یک مرد....


معرفی اعضای خانواده همسر از نگاه یک مرد....  داماد : موجودیست مظلوم، قبل از دامادی منت بسیار کشیده، بسیار گردن کج کرده تا سر انجام بعله را گرفته، اما همواره انگ به غلامی پذیرفته شدن را به همراه داشته و خانواده ی عروس اورا به عنوان عضوی تحمیلی دانسته و به رسمیت نمیشناسند.   پدر زن : موجودیست از جنس داماد، اما آبش با داماد در یک جوی نرفته و همواره به داماد به چشم دزد ناموس نگاه می کند که دختر دردانه اش را از چنگ بابا درآورده…   برادر ...

داستان زیبای مترسک


داستان زیبای مترسک  از مترسکی سوال کردم: آیا از تنها ماندن در این مزرعه بیزار نشده‌ای ؟   پاسخم داد : در ترساندن دیگران برای من لذتی  به یاد ماندنی است پس من از کار خود راضی هستم و  هرگز از آن بیزار نمی‌شوم!   اندکی اندیشیدم و سپس گفتم : راست گفتی! من نیز چنین لذتی را تجربه کرده بودم!   گفت : تو اشتباه می کنی!   زیرا کسی نمی تواند چنین لذتی را ببرد مگر آنکه درونش مانند من با کاه پر شده باشد!!!   جبران خلیل ...

داستان آموزنده اسب زیبا


داستان آموزنده اسب زیبا    مردی، اسب اصیل و بسیار زیبایی داشت که توجه هر بیننده ای را به خود جلب می کرد. همه آرزوی تملک آن را داشتند. بادیه نشین ثروتمندی پیشنهاد کرد که اسب را با دو شتر معاوضه کند، اما مرد موافقت نکرد.   حتی حاضر نبود اسب خود را با تمام شترهای مرد بادیه نشین تعویض کند. بادیه نشین با خود فکر کرد: حالا که او حاضر نیست اسب خود را با تمام دارایی من معاوضه کند، باید به فکر حیله ای باشم. روزی خود را به شکل ...

داستان پند آمیز قیمت یک ساعت کار


داستان پند آمیز قیمت یک ساعت کارمردی دیروقت، خسته و عصبانی از سر کار به خانه بازگشت. دم در، پسر پنج ساله اش را دید که در انتظار او بود. - بابا! یک سوال از شما بپرسم؟ - بله حتماً. چه سوال؟ - بابا شما برای هر ساعت کار چقدر پول می‌گیرید؟ مرد با عصبانیت پاسخ داد : این به تو ربطی نداره. چرا چنین سوالی می‌پرسی؟ - فقط می خواهم بدانم. بگویید برای هر ساعت کار چقدر پول می‌گیرید؟ - اگر باید بدانی می گویم. ۲۰ دلار. - پسر کوچک در حالی که ...

داستان زیبای جعبه خالی


داستان زیبای جعبه خالی در شهری دور افتاده، خانواده فقیری زندگی می‌کرد. پدر خانواده از اینکه دختر ۵ساله‌شان مقداری پول برای خرید کاغذ کادوی طلایی رنگ مصرف کرده بود، ناراحت بود چون همان قدر پول هم به سختی به دست می‏آمد. دخترک با کاغذ کادو یک جعبه را بسته‌بندی کرده و آن را زیر درخت کریسمس گذاشته بود. صبح روز بعد، دخترک جعبه را نزد پدرش برد و گفت: بابا! این هدیه من است. پدر جعبه را از دختر خردسالش گرفت و آن را باز ...

داستان جالب قصر پادشاه


داستان جالب  قصر پادشاهداستان جالب  قصر پادشاه   در افسانه های شرقی قدیم آمده است که یکی از پادشاهان بزرگ برای جاودانه کردن نام و پادشاهی خود تصمیم گرفت که قصری باشکوه بسازد که در دنیا بی نظیر باشد و تالار اصلی ان در عین شکوه و بزرگی و عظمت ستونی نداشته باشد !!! اما پس از سالها و کار وتلاش و محاسبه ، کسی از عهده ساخت سقف تالار اصلی بر نیامد و معماران مدعی زیادی بر سر این کار جان خود را از دست دادند تا اینکه ناکامی ...