نمایش برچسب :

حکایت

بهلول و شيخ جنيد بغداد


بهلول و شيخ جنيد بغدادآورده‌اند كه شيخ جنيد بغداد به عزم سير از شهر بغداد بيرون رفت و مريدان از عقب او شيخ احوال بهلول را پرسيد. گفتند او مردي ديوانه است. گفت او را طلب كنيد كه مرا با او كار است. پس تفحص كردند و او را در صحرايي يافتند. شيخ پيش او رفت و در مقام حيرت مانده سلام كرد. بهلول جواب سلام او را داده پرسيد چه كسي (هستي)؟ عرض كرد منم شيخ جنيد بغدادي. فرمود تويي شيخ بغداد كه مردم را ارشاد مي‌كني؟ عرض كرد آري. بهلول ...

خر طلبکار


خر طلبکار        دوستان ملا که خرش را به اندازه خودش مي شناختند ، متوجه شدند که روز به روز ضعيف تر   مي شود . روزي به ملا گفتند : ملا ، مگر به خرت غذا نميدهي که اينقدر ضعيف شده ؟   ملا گفت : چرا ، شبي دو من جو از من جيره مي گيرد.   دوستانش گفتند : پس چرا اينقدر لاغر شده ؟   ملا نصرالدين گفت : هي بسوزه پدر نداري . بيچاره خرم جيره يک ماهش را از من طلبکاراست    

کاری کن که رخ دهد!


کاری کن که رخ دهد!          شیوانا از مقابل مدرسه ای عبور می کرد. پسر جوانی را دید که غمگین و افسرده بیرون مدرسه به درختی تکیه کرده و به افق خیره شده است. شیوانا کنار او رفت و جویای حالش شد. پسر جوان گفت: " حضور در این مدرسه نیاز به پول زیادی دارد ولی پدرم فقیر است و نمی تواند از پس مخارج تحصیل من برآید. با مدیر مدرسه صحبت کردیم و او گفته است به شرطی می توانم رایگان در این مدرسه تحصیل کنم که بتوانم در امتحانات ...

حکایت خدا و گنجشک


حکایت خدا و گنجشک        روزگاری در مرغزاری گنجشکی بر شاخه یک درخت لانه ای داشت و زندگی می کرد .گنجشک هر روز با خدا راز ونیاز و درد دل می کرد و فرشتگان هم به این رازو نیاز هر روزه خو گرفته بودند تا اینکه بعد از مدت زمانی طوفانی رخ داد و بعد از آن ، روزها گذشت و گنجشك با خدا هيچ نگفت! فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان اين گونه مي گفت: " مي آيد، من تنها گوشي هستم كه غصه هايش را مي شنود و يگانه ...

اس ام اس های عاشقانه


اس ام اس های عاشقانه    هزار گل تقدیم به آیینه ی شکسته ای که هزار بار لبخند شما را تکرار می کند .   ---------------------------------------------- من از طرح نگاه تو امید مبهمی دارم / نگاهت را نگیر از من که با آن عالمی دارم / اگر دورم ز دیدارت دلیل بی وفایی نیست / وفا آن است که نامت را نهانی زیر لب دارم .   ---------------------------------------------- نازنین مثل قناری در قفس ، هر شب هوایت می کنم / آسمان کوچکی دارم ، فدایت می کنم ---------------------------------------------- تمام ...

داستان طنز» حکایت عمه خانــــــوم


داستان طنز» حکایت عمه خانــــــوم      با باز شدن در ساختمان شرکت، نوشین که گوشه سالن پشت میز نشسته بود و مشغول تایپ نامه‌ای بود، از گوشه چشم نگاه مختصری به سمت در انداخت و دوباره به کار خود ادامه داد. اما ناگهان مثل جن گرفته‌ها از جا پرید و به سمت زن میانسالی که در آستانه در ایستاده بود با آشفتگی گفت: عمه‌جان! شما اینجا چه کار می‌کنین؟ عمه‌جان که مانتوی بلند و گشاد بر تن داشت و روسری کوچکی را زیر گلویش گره زده بود، ...

حکایت بهلول و آب انگور


حکایت بهلول و آب انگور          روزی یکی از دوستان بهلول گفت: ای بهلول! من اگر انگور بخورم، آیا حرام است؟ بهلول گفت: نه! پرسید: اگر بعد از خوردن انگور در زیر آفتاب دراز بکشم، آیا حرام است؟ بهلول گفت: نه! پرسید: پس چگونه است که اگر انگور را در خمره ای بگذاریم و آن را زیر نور آفتاب قرار دهیم و بعد از مدتی آن را بنوشیم حرام می شود؟....بهلول گفت: نگاه کن! من مقداری آب به صورت تو می پاشم. آیا دردت می آید؟ گفت: نه! بهلول گفت: ...

دو حکایت و یک پند


دو حکایت و  یک پند    جوانی گمنام عاشق دختر پادشاهی شد. رنج این عشق او را بیچاره کرده بود و راهی برای رسیدن به معشوق نمی یافت. مردی زیرک از ندیمان پادشاه که دلباختگی او را دید و جوانی ساده و خوش قلبش یافت، به او گفت پادشاه، اهل معرفت است، اگر احساس کند که تو بنده ای از بندگان خدا هستی، خودش به سراغ تو خواهد آمد.جوان به امید رسیدن به معشوق، گوشه گیری پیشه کرد و به عبادت و نیایش مشغول شد، به طوری که اندک ...

حکایت خواندنی


حکایت خواندنی      روزی روزگاری، عابد خداپرستی بود که در عبادتکده ای در دل کوه راز و نیاز خدا میکرد، آنقدر مقام و منزلتش پیش خدا زیاد شده بود که خدا هر شب به فرشتگانش امر میکرد تا از طعام بهشتی، برای او ببرند... و او را بدینگونه سیر نمایند. بعد از 70 سال عبادت ، روزی خدا به فرشتگانش گفت: امشب برای او طعام نبرید، بگذارید امتحانش کنیم.   آن شب عابد هر چه منتظر غذا شد، خبری نشد، تا جایی که گرسنگی بر او غالب ...

حکایت سقراط و مرد رنجیده


حکایت سقراط و مرد رنجیده        روزی سقراط حکیم مردی را دید که خیلی ناراحت و متاثر بود .علت ناراحتی اش را پرسید . شخص پاسخ داد :در راه که می آمدم یکی از آشنایان را دیدم . سلام کردم.جواب نداد و با بی اعتنایی و خودخواهی گذشت و رفت .و من از این طرز رفتار او خیلی رنجیدم . سقراط گفت : چرا رنجیدی ؟ مرد با تعجب گفت : خوب معلوم است که چنین رفتاری ناراحت کننده است . سقراط پرسید : اگر در راه کسی را می دیدی که به زمین افتاده و از ...

سلطان محمود و لرز سرما


سلطان محمود و  لرز سرما        سلطان محمود و لرز سرما   سلطان محمود در زمستانی سخت به تلخک گفت که با این جامه یک لا در این سرما چه می کنی که من با این همه جامه می لرزم؟ گفت: ای پادشاه تو نیز مانند من کن تا نلرزی.   گفت: مگر تو چه کرده ای؟   گفت: هر چه جامه داشتم همه را در بر کرده ام.  

کل عمرت برفناست!


کل عمرت  برفناست!    یک استاد صرف و نحو عربی در کشتی  بود.  ملاح  را گفت:  تو علم نحو  خوانده ای؟    گفت:  نه،   گفت: نیم عمرت برفناست . روزدیگر تندبادی  پدید  آمد،  کشتی  می خواست غرق شود،ملاح  او را گفت:    تو علم شنا  آموخته ای؟    استاد گفت:  نه   ملاح گفت:  کل عمرت  برفناست!

حکایت مصیبت


حکایت مصیبت    بازرگانی را هزار دینار خسارت افتاد .   پسر را گفت نباید که این سخن با کسی در میان نهی.   گفت: ای پدر فرمان تراست، نگویم و لیکن خواهم مرا بر فایده این مطلع گردانی که مصلحت در نهان داشتن چیست؟   گفت: تا مصیبت دو نشود، یکی نقصان مایه و دیگری شماتت همسایه.   گلستان سعدی  

حکایت پهلوان بی طاقت


حکایت پهلوان بی طاقت      یکی از صاحب دلان صحنه زورآزمایی را دید به هم برآمده و کف بر دماغ آورده.   گفت: این را چه حالت است؟   گفتند: فلانی دشنام دادش.   گفت: این فرومایه هزار من سنگ برمی دارد و طاقت سخنی نمی آرد. منبع:روزنامه خراسان  

حکایت شتر و خاربن


حکایت شتر و خاربن      شتری در صحرا چرا می کرد و از خار و خاشاک صحرا غذا می خورد.   کم کم به خاربنی رسید.چون زلف عروسان در هم و چون روی محبوبان تازه و خرم،گردن آز دراز کرد تا از آن بهره ای بگیرد   .دید در میان آن یک افعی بزرگ حلقه زده،پوزه برداشت و برگشت و از آن غذای لذیذ چشم پوشید.   خاربن پنداشت که احتراز شتر از زخم سنان وی و اجتنابش از تیزی خارهاست.   شتر مطلب را درک کرد و گفت:بیم من از این مهمان پوشیده ...

حکایت خواندنی پاسخ حکیمانه


حکایت خواندنی پاسخ حکیمانه      ندیم سلطان، حکیمی را به صحرا دید که علف می چید و می خورد. گفتش که:   اگر به خدمت شاهان درمی آمدی، نیازمندخوردن علف نمی شدی،   پاسخ داد: تو نیز اگر علف می خوردی، نیازمند خدمت شاهان نبودی. منبع: کشکول شیخ بهایی

حکایت بهلول و صدای پول


حکایت  بهلول و صدای پول    مردی فقیر چشمش به مغازه خوراک پزی افتاد تکه نانی را بالای بخاری که از سر دیگ بلند می شد، می گرفت و می خورد. هنگام رفتن صاحب مغازه گفت: تو از بخار دیگ من استفاده کرده ای، باید پولش را بدهی. مردم جمع شدند و مرد از همه جا درمانده، بهلول را دید و او را به قضاوت دعوت کرد.   بهلول به آشپز گفت: این مرد از غذای تو خورده است؟ آشپز گفت: نه ولی از بوی آن استفاده کرده است. بهلول چند سکه نقره از جیبش در ...

حکایت حلوافروش و مشتری


حکایت حلوافروش و مشتری    مردی، حلوافروش را گفت که کمی حلوایم به نسیه ده.   حلوافروش گفت: بچش، حلوای نیکی است.   گفت: من به قضای رمضان سال پیش روزه دارم.   حلوافروش گفت: پناه به خدا!اگر با چون تو معامله کنم تو قرض خدا را سالی به دیگر سال عقب اندازی با من چه خواهی کرد؟ منبع:کشکول شیخ بهایی  

حکایت بهلول و بهشت


حکایت بهلول و بهشت    هر وقت دلش می گرفت به کنار رودخانه می آمد. در ساحل می نشست و به آب نگاه می کرد. پاکی و طراوت آب، غصه هایش را می شست. اگر بیکار بود همانجا می نشست و مثل بچه ها گِل بازی می کرد.   آن روز هم داشت با گِل های کنار رودخانه، خانه می ساخت. جلوی خانه باغچه ایی درست کرد و توی باغچه چند ساقه علف و گُل صحرایی گذاشت.   ناگهان صدای پایی شنید برگشت و نگاه کرد. زبیده خاتون (همسر خلیفه) با یکی از خدمتکارانش ...

حکایت خواندنی ایثار و شکر


حکایت خواندنی ایثار و شکر    شفیق بلخی از مردی پرسید: تهیدستانتان چه می کنند؟   گفت: اگر یابند بخورند و اگر نیابند، بردباری کنند.   شفیق گفت: همه چنین می کنند.   مرد گفت: شما چگونه اید؟   شفیق گفت: اگر یابیم ایثار کنیم و اگر نیابیم شکر بگزاریم.   منبع:روزنامه خراسان    

بهلول و صاحب حساب


بهلول و صاحب حساب    آورده اند که بهلول به بصره رفت و چون در آن شهر آشنایی نداشت برای مدت کمی اطاقی اجاره نمود ولی آن اطاق از بس کهنه ساز و مخروبه بود به محض وزش باد یا بارانی تیرهایش صدا میکرد .   بهلول پیش صاحب خانه رفته و گفت اطاقی که به من داده اید بی اندازه خطرناک است زیر به محض وزش مختصر بادی صدا از سقف دیوارش شنیده میشود.   صاحب خانه که مرد شوخی بود در جواب بهلول گفت عیبی ندارد البته می دانید که تمام ...

دانا و نادان


دانا و نادان    مردی نادان در محضر ارسطو به مردی دانا خرده گرفت و از او بدی ها گفت. دانا نیز خاموش نماند و به نادان پرخاش کرد. ارسطو به مرد نادان چیزی نگفت. اما دانا را به خاطر آن کار سرزنش کرد.   دانا با تعجب پرسید: چرا مرا سرزنش می کنید در حالی که بدگویی را او اول شروع کرد؟ از این گذشته او مردی نادان است ولی من دانشی اندوخته ام. ارسطو در جواب گفت: من هم به خاطر همین تو را سرزنش کردم تو مرد دانایی و دانا ...

حکایت دعای مادر


حکایت دعای مادر    ابویزید بسطامی را پرسیدند که این پایگاه به دعای مادر یافتی این معروفی (شهرت) به چه یافتی؟ گفت: آن را هم به دعای مادر، که شبی مادر از من آب خواست. بنگریستم در خانه آب نبود، کوزه برداشتم.   به جوی رفتم آب بیاوردم.چون بر سر مادر آمدم، خوابش برده بود. با خود گفتم که اگر بیدارش کنم من بزهکار باشم. بایستادم تا مگر بیدار شود. تا بامداد بیدار شد. سربلند کرد و گفت: چرا ایستاده ای؟ قصه بگفتم.   برخاست ...

بعد از مرگ


بعد از مرگ  اعرابی گفت: اگر او زبان می داشت، پاسخ می گفت: که آنچه او دیده است سخت تر از آن بوده است که شما دیده اید. منبع:روزنامه خراسان

نوشته بهلول بر دیوار قصر هارون


نوشته بهلول بر دیوار قصر هارون    هارون الرشید برای گردش و سرکشی به طرف ساختمان های جدید خود رفت. در کنار یکی از قصرها به بهلول برخورد، از او خواست خطی بر دیوار قصر بنویسد.   بهلول پاره ای از زغال برداشت و نوشت: گل بر روی هم انباشته شده ولی دین خوار و پست گردیده. گچ ها بر هم مالیده شده اما دستور صریح دین از بین رفته است. اگر این کاخ را از پول و ثروت حلال خود ساخته ای اسراف و زیاده روی نموده ای که خداوند اسراف کنندگان را دوست ...

هنوز اسیر نفس خویشی


هنوز اسیر نفس خویشی      سلطان سلجوقی بر عابدی گوشه نشین و عزلت گزین وارد شد. حکیم سرگرم مطالعه بود و سر بر نداشت و به ملکشاه تواضع نکرد، بدان سان که سلطان به خشم اندر شد و به او گفت: آیا تو نمی دانی من کیستم؟   من آن سلطان مقتدری هستم که فلان گردنکش را به خواری کشتم و فلان یاغی را به غل و زنجیر کشیدم و کشوری را به تصرف در آوردم.   حکیم خندید و گفت: من نیرومند تر از تو هستم، زیرا من کسی را کشته ام که تو اسیر چنگال ...

حکایت زاهد وحاکم


حکایت زاهد وحاکم    زاهدی از کویی می گذشت.حاکمی با خدم و حشم و قراولان بسیار از مسیر مخالف می آمد و مردم نیز کنار ایستاده و به او تعظیم می کردند و زاهد کنار ایستاد و تعظیم نکرد.   حاکم، زاهد را دید که به او اعتنایی نکرد؛ خشمگین شد و فریاد زد: ای ژنده پوش! آداب احترام نمی دانی؟   زاهد گفت: سلام علیکم! حاکم بدون اینکه پاسخ سلام او را بدهد با ناراحتی گفت: نمی دانی در برابر چه کسی ایستاده ای؟ من حاکم این شهرم، ...

مسجد بهلول ( حکایت )


مسجد بهلول ( حکایت )    می گویند: مسجدی می ساختند، بهلول سر رسید و پرسید: چه می کنید؟گفتند: مسجد می سازیم.   گفت: برای چه؟ پاسخ دادند: برای چه ندارد، برای رضای خدا.   بهلول خواست میزان اخلاص بانیان خیر را به خودشان بفهماند، محرمانه سفارش داد سنگی تراشیدند و روی آن نوشتند «مسجد بهلول» شبانه آن را بالای سر در مسجد نصب کرد.   سازندگان مسجد روز بعد آمدند و دیدند بالای در مسجد نوشته شده است «مسجد بهلول». ناراحت ...

شرط آزادی ( حکایت )


شرط آزادی ( حکایت )    یکی از بزرگان به غلامش گفت: از مال خود گوشتی بستان و از آن طعامی ساز تا بخورم و تو را آزاد کنم. غلام شاد شد. گوشتی خرید و بریانی ساخت و پیش او آورد. خواجه خورد و گوشت را به غلام سپرد. دیگر روز گفت: بدان گوشت، آبگوشتی زعفرانی تهیه کن تا بخورم و تو را آزاد کنم. غلام فرمان برد. دوباره تکه گوشت را به غلام سپرد که کمی روغن بستان و با آن گوشت، طعامی برای دیگر روز فراهم کن تا بخورم و تو را آزاد سازم. غلام ...

زاهد کیست؟ ( حکایت )


زاهد کیست؟ ( حکایت )    شخصی نزد پادشاهی رفت. پادشاه به او گفت: ای زاهد. گفت: زاهد تویی.گفت: من چون باشم که همه دنیا از آن من است؟ گفت: خیر، عکس می بینی، دنیا و آخرت و ملکت همه از آن من است و عالم را من گرفته ام. هرجا که خواهم بروم و هرجا که خواهم بنشینم. تویی که به لقمه ای و خرقه ای قانع شده ای. منبع:روزنامه خراسان

پانصد گوسفند رشوه ی فرمانفرمابه خدا


پانصد گوسفند رشوه ی فرمانفرمابه خدا      سلطان عبدالحمید میرزا فرمانفرما(ناصرالدوله) هنگام تصدی ایالت کرمان چندین سفر به بلوچستان می رود و در یکی از این مسافرت ها چند تن از سرداران بلوچ از جمله سردار حسین خان را دستگیر و با غل و زنجیر روانه کرمان می کند.پسر خردسال سردار حسین خان نیز با پدر زندانی و در زیر یک غل بودند..چند روز بعد فرزند سردار حسین خان در زندان به دیفتری مبتلا می شود.سردار بلوچ هر چه التماس و زاری می کند که فرزند ...

جواب تحسین برانگیز


جواب تحسین برانگیز    نقل کرده اند که حاتم اصم اراده سفر کرد و به همسر خود گفت: چه قدر خرجی بگذارم؟زن گفت: به قدری که در دنیا حیات دارم.   حاتم گفت: حیات تو در دست من نیست. زن گفت: روزی من هم در دست تو نیست. حاتم او را تحسین کرد و به او آفرین گفت. منبع:روزنامه خراسان

سخن اول یا دوم


سخن اول یا دوم    شخص فقیری زن خود را گفت که قدری پنیر بیاور که خوردن آن معده را قوت دهد و بنیه را محکم و اشتها را زیاد می کند.   زن گفت: پنیر در خانه نداریم!   مرد گفت: بهتر به جهت آن که پنیر معده را به فساد می اندازد و بن دهان را سست می کند.   زن گفت: ای مرد! از این دو قول مختلف و متضاد کدام را اختیار کنم؟   مرد گفت: اگر پنیر باشد قول اول را و اگر نباشد قول دوم را! منبع:روزنامه خراسان

دفع بلاء و علاء


دفع بلاء و علاء    در مازندران علاء نام حاکمی بود سخت ظالم.خشکسالی روی نمود.   مردم به استسقاء بیرون رفتند چون از نماز فارغ شدند، امام بر منبر رفت و دست به دعا برداشت و گفت: خدایا بلاء و علاء را از ما دفع کن.   منبع:روزنامه خراسان

میدان جنگ


میدان جنگ    شخصی با کمان بی تیر به جنگ می رفت که اگر تیری از جانب دشمن آید بردارد.   گفتند: شاید نیاید،   گفت: آن وقت جنگ نباشد.   منبع:روزنامه خراسان

حکایت آقا یوسف و شازده کوچولو


حکایت آقا یوسف و شازده کوچولو      «آقا یوسف» ساختاری نزدیک به روایت شازده کوچولو دارد که در پی یک سفری ادیسه وار اخترکش را ترک می کند تا با آنچه که از آن می هراسد تنهایی و ترک شدن کنار آید. سرازیری یک کوچه، آقا یوسف کیف محقرش را بر شانه اش انداخته و دور و دورتر می شود، خیلی آرام و موقر با اندوه سنگینی که فقط خودش و مخاطب از آن خبر دارد، دیگر از آن خشمی که داشت خبری نیست، آقا یوسف به دلتای خودش رسیده است، درست شبیه به ...

گربه مزاحم


گربه مزاحم    ابلهی از دست گربه ای به ستوه آمده بود و هر چه او را از خانه بیرون می کرد و به جای دور می برد، باز به خانه باز می گشت. روزی گربه را در کیسه ضخیمی انداخته و به محل دوری می برد   رفیقی از او پرسید: به کجا می روی؟   گفت: فلان جا و نام محل را به اشتباه گفت.   رفیقش گفت: ولی راه آن جا از این طرف نیست.مرد جواب داد: آهسته باش. خود هم می دانم این را به گربه می گویم. منبع:روزنامه خراسان

درس بهلول به شیخ جنید


درس بهلول به شیخ جنید    آورده اند که شیخ جنید بغداد به عزم سیر از شهر بغداد بیرون رفت و مریدان از عقب او. شیخ احوال بهلول را پرسید. گفتند او مردی دیوانه است. گفت او را طلب کنید که مرا با او کار است. پس تفحص کردند و او را در صحرایی یافتند.   شیخ پیش او رفت و سلام کرد. بهلول جواب سلام او را داد و پرسید چه کسی هستی؟ عرض کرد منم شیخ جنید بغدادی. فرمود تویی شیخ بغداد که مردم را ارشاد می کنی؟ عرض کرد آری.   بهلول فرمود ...

جواب دندان شکن


جواب دندان شکن      اعرابی را پیش خلیفه بردند. او را دید بر تخت نشسته و دیگران در زیر ایستاده.گفت: السلام علیک یا ا... گفت: من ا... نیستم. گفت یا جبرئیل گفت: من جبرئیل نیستم.   گفت: ا... نیستی، جبرئیل نیستی پس چرا آن بالا تنها نشسته ای تو نیز در زیرآی و در میان مردمان بنشین. روزنامه خراسان

لقمه جانانه


لقمه جانانه  شخصی با پنج انگشت می خورد.   او را گفتند: چرا چنین می خوری؟گفت: اگر به سه انگشت لقمه برگیرم، دیگر انگشتانم را خشم آید.   دیگری را گفتند: چرا با پنج انگشت لقمه برگیری؟   گفت: چه کنم که بیش از اینم انگشت نباشد. منبع:روزنامه خراسان