نمایش برچسب :

بازی های زیبا و جالب محلی و قدیمی

بازی های زیبا و جالب محلی و قدیمی


بازی های زیبا و جالب محلی و قدیمی    ارهنگ ارهنگ اسب چه رنگ؟ نوعی بازی محلی بوده که از قدیم در بین نوجوانان رواج داشته بازیکنان شامل دو گروه 5 نفره بوده و یکی از افراد گروه نقش اُستا را اجرا می کند . گروه اول می گوید ارهنگ ارهنگ . گروه دوم می گوید اسب چه رنگ ؟ گروه اول اسبی را با مشخصات خاص نام می برد . گروه دوم در پاسخ می گوید بزن و برو چکار داری از اینجا بازی شروع می شود . دو اُستا با هم در یکجا ایستاده و به ...

بازی محلی مخصوص نوروز


بازی محلی مخصوص نوروزبازی محلی «جویز اویناماق» مخصوص نوروز   «جویز اویناماق» بازی محلی در  آذربایجان شرقی   این بازی مخصوص ایام عید نوروز میباشد.   شب عید نوروز رسم زیبای بره ساللا ماق (که استاد شهریار در حیدر بابای بسیار با ارزشش بنام شال ساللاماق از آن یاد کرده) انجام می پذیرفت در این رسم بسیار زیبا جوانان پسر شال یا توبره ای را بر سر طنابی می بستند و از درز خانه های قدیمی انرا به داخل خانه می انداختند.   مادر ...

بازی محلی سُوآر سُوار قروتی !


بازی محلی سُوآر سُوار قروتی !یکی از بازیهای جالب و نشاط آور بیارجمندیها این بازی سُوار سُوار قروتی است. سُوار همان سّوار و قروتی به معنی کشک است (بیاریها به کشک قروت میگویند که بنظر میرسد برگردان ترکی واژه کشک باشد). چرایی این نامگذاری آن برای اینجانب نا آشناست.در این بازی بچه ها به دو گروه شده و با قرعه یکی از گروه ها باید سواری بدهد. تعداد هر گروه معمولا سه یا چهار نفر است و بیشتر شدن آن بازی را مشکل میکند.گروه سواری ...

بازی محلی کِلاورِوان


بازی محلی کِلاورِوانبازی محلی کِلاورِوان   کِلاورِوان ( کلاه پران – کلاه وروانک )  در این بازی بازیکنان به دوسته مساوی تقسیم شده وسپس روی زمین دایره ای به شعاع مناسب مشخص می‌نمایند و یک گروه به قید قرعه در درون دایره به حالت چهار دست وپا قرار می‌گیرند وهر کدام کلاهی به سردارند و دسته‌ی دوم بایستی بدون آنکه ضربه‌ی پای تیم مقابل خورده باشند یکی از کلاهها را برداشته وبه سرعت به نقطه ای که در فاصله‌ی دورتر ...

بازی محلی گردو، شکستم


بازی محلی گردو، شکستمبازی گردو، شکستم  مقدمه‌ای برای شروع بازی‌های دیگر است   این بازی در واقع مقدمه‌ای برای شروع بازی‌های دیگر است. برای تعیین سرگروه یا جای ایستادن هر گروه یا گروهی که باید بازی را شروع کند یا در بازی «وسطی» برای تعیین گروه وسط، بچه‌ها اول این بازی را می‌کنند. دو نقطه را با فاصله‌ای انتخاب می‌کنند. دو نفر نماینده ی هر گروه در نقاط این طرف و آن طرف قرار می‌گیرند.   یکی، در حالی که ...

بازی جالب «دبلنا»


بازی جالب «دبلنا»بازی جالب دبلنا   هنوز کسی نمی داند اسم دقیقش «دبرنا» است یا «دبلنا» اما با این وجود در شکل برگزاری اش اختلافی بین علمای فن نیست؛ هر کسی چهارتا کارت چهارخانه دارد که توی بعضی خانه هایش اعدادی از یک تا 99 نوشته شده. کیسه سفیدی هم هست که تویش مهره هایی در همین بازه وجود دارند.در هر دور از بازی، به هر کس چند کارت می رسد و یک نفر کیسه را دستش می گیرد و شروع می کند به هم زدن مهره ها. بعد مثلا سه تا ...

بازی محلی اوشدى ، اوشدى (پَر - پَر )


بازی محلی اوشدى ، اوشدى (پَر - پَر )بازی های محلی   بازیکنان دور هم مى‌نشینند و یک نفر را به‌عنوان استاد انتخاب مى‌کنند. استاد از همه مى‌خواهد انگشت سبابه خود را وسط بازى بگذارند. سپس استاد مى‌خواند:   اوشدى اوشدی، قوش اوشدى (پَر، پَر، کلاغ‌پر) و بچه‌ها دست خود را بالا مى‌برند.   استاد نام پرنده‌ها یا غیر پرنده‌ها و اشیاء مختلف را مى‌برد و بچه‌ها دست‌ها را بالا مى‌برند. کسى که دست خود را در زمانى بالا ببرد ...

بازی «پچ پچ یا در گوشی»


بازی «پچ پچ یا در گوشی»بازی های محلی   هر رفتاری می تواند در انتقال صحیح یا غلط یک پیام تاثیر گذار باشد، به این ترتیب که هر گونه ترس، خنده، غم، شادی و سکوت می تواند در انتقال یک پیام، تاثیر گذار باشد و این تاثیر تا مرز برداشت برعکس از یک پیام ادامه یابد. بازی این هفته در همین باره است.عنوان بازی:پچ پچ یا همان در گوشی،گروه سنی:7 تا 15 سال (شامل دختر و پسر)،تعداد شرکت کننده: گروهی (3 نفر به بالا) وسایل بازی: قلم ...

بازی محلی جیجه خروس


بازی محلی جیجه خروسبازی محلی جیجه خروس   ابتدا، بازیکنان در قسمتى از آب دریا دور هم جمع مى‌شوند. سپس یک نفر به‌نام استاد با دست آب را آن‌قدر به‌هم مى‌زند تا کف کند. پس از چند دقیقه، رفته‌رفته آب صاف و راکد مى‌شود. استاد پنجه‌هاى خود را به‌هم قفل کرده و دست‌هاى خود را دایره‌وار روى آب مى‌گذارد. بازیکنان به آبهائى که بین دست‌هاى استاد قرار گرفته تلنگر مى‌زنند. هنگام تلنگر زدن انگشت هرکس محکم به آب خورد ...

زنان فداکاری که همه را شگفت زده کردند!!!


زنان فداکاری که همه را شگفت زده کردند!!!      فرمانده دشمن به قلعه پیام می‌فرستد که قبل از حمله ویران کننده خود حاضر است به زنان و کودکان اجازه دهد تا صحیح و سالم از قلعه خارج شده و پی کار خود روند... بر بالای تپه‌ای در شهر وینسبرگ آلمان، قلعه ای قدیمی‌و بلند وجود دارد که مشرف بر شهر است. اهالی وینسبرگ افسانه ای جالب در مورد این قلعه دارند که بازگویی آن مایه مباهات و افتخارشان است:   افسانه حاکی از آن است که در قرن 15، لشکر ...

راز زوج خوشبخت در سالگرد ازدواج


راز زوج خوشبخت در سالگرد ازدواج      روزی یک زوج، بیست و پنجمین سالگرد ازداوجشان را جشن گرفتند. آنها در شهر مشهور شده بودند به خاطر اینکه در طول 25 سال حتی کوچکترین اختلافی با هم نداشتند. تو این مراسم سردبیرهای روزنامه های محلی هم جمع شده بودند تا علت مشهور بودنشون (راز خوشبختیشونو) بفهمن. سردبیر میگه: آقا واقعا باور کردنی نیست؟ یه همچین چیزی چطور ممکنه؟ مرد روزای ماه عسل رو بیاد میاره و میگه: بعد از ازدواج برای ماه عسل ...

داستان زیبای قلب جغد پیر شکست


داستان زیبای قلب جغد پیر شکست    جغدی روی كنگره های قدیمی دنیا نشسته بود.زندگی را تماشا میكرد.رفتن و ردپای آن را.و آدمهایی را می دید كه به سنگ و ستون، به در و دیوار دل می بندند.   جغد اما می دانست كه سنگ ها ترك می خورند، ستون ها فرو می ریزند، درها می شكنند و دیوارها خراب می شوند.   او بارها و بارها تاجهای شكسته، غرورهای تكه پاره شده را لابلای خاكروبه های كاخ دنیا دیده بود. او همیشه آوازهایی درباره دنیا و ناپایداری اش ...

بازی محلی قاب بازی ،بجول (آشیق)


بازی محلی قاب بازی ،بجول (آشیق) بازی محلی قاب بازی ،بجول (آشیق)یکی از بازیهای دسته جمعی و جالب بیدخت قدیم "پادشا - وِزیرک " (padešã-vezirak) بود. ابزاری که در این بازی به کار برده میشد یک بجول (bejōl) یا مجول (mejōl) و به بیان دیگر، یک قاپ بود و بجول در واقع همان استخوان بندگاه پا و ساق یعنی استخوانی است که در مچ پا بین دو غوزک قرار دارد.   گفتنی است هر بجول چهار وجه دارد که با توجه به نوع بازی، نام آن فرق میکند. به طور مثال، در پادشا ...

حکایت بهلول و آب انگور


حکایت بهلول و آب انگور          روزی یکی از دوستان بهلول گفت: ای بهلول! من اگر انگور بخورم، آیا حرام است؟ بهلول گفت: نه! پرسید: اگر بعد از خوردن انگور در زیر آفتاب دراز بکشم، آیا حرام است؟ بهلول گفت: نه! پرسید: پس چگونه است که اگر انگور را در خمره ای بگذاریم و آن را زیر نور آفتاب قرار دهیم و بعد از مدتی آن را بنوشیم حرام می شود؟....بهلول گفت: نگاه کن! من مقداری آب به صورت تو می پاشم. آیا دردت می آید؟ گفت: نه! بهلول گفت: ...

نیکی ها به ما باز می گردند


نیکی ها به ما باز می گردند    پسر به سفر دوری رفته بود و ماه ها بود که از او خبری نداشتند .مادرش دعا می کرد که او سالم به خانه بازگردد.   مادر او هر روز  به تعداد اعضای خانواده اش نان می پخت و همیشه یک نان اضافه هم می پخت و پشت پنجره می گذاشت تا رهگذری گرسنه که از آن جا می گذشت نان را بر دارد . هر روز مردی گو‍ژ پشت از آن جا می گذشت و نان را بر می داشت و به جای آن که از او تشکر کند می گفت: هر کار پلیدی که بکنید با شما می ماند ...

داستان پیرمرد و دختر


داستان پیرمرد و دختر    فاصله فاصله دختر تا پیر مرد یک نفر بود ؛ روی نیمکتی چوبی ؛ روبه روی یک آب نمای سنگی .پیرمرد از دختر پرسید :- غمگینی؟ - نه . - مطمئنی ؟ - نه . - چرا گریه می کنی ؟ - دوستام منو دوست ندارن . - چرا ؟ - جون قشنگ نیستم . - قبلا اینو به تو گفتن ؟ - نه . - ولی تو قشنگ ترین دختری هستی که من تا حالا دیدم . - راست می گی ؟ - از ته قلبم آره دخترک بلند شد پیرمرد را بوسید و به طرف دوستاش ...

حکایت خواندنی


حکایت خواندنی      روزی روزگاری، عابد خداپرستی بود که در عبادتکده ای در دل کوه راز و نیاز خدا میکرد، آنقدر مقام و منزلتش پیش خدا زیاد شده بود که خدا هر شب به فرشتگانش امر میکرد تا از طعام بهشتی، برای او ببرند... و او را بدینگونه سیر نمایند. بعد از 70 سال عبادت ، روزی خدا به فرشتگانش گفت: امشب برای او طعام نبرید، بگذارید امتحانش کنیم.   آن شب عابد هر چه منتظر غذا شد، خبری نشد، تا جایی که گرسنگی بر او غالب ...

ذاستان خواندنی دختر فداکار


ذاستان خواندنی دختر فداکار        همسرم با صدای بلندی کفت : تا کی میخوای سرتو توی اون روزنامه فروکنی؟ میشه بیای و به دختر جونت بگی غذاشو بخوره؟ روزنامه را به کناری انداختم و بسوی آنها رفتم. تنها دخترم آوا بنظر وحشت زده می آمد. اشک در چشمهایش پر شده بود. ظرفی پر از شیر برنج در مقابلش قرار داشت. آوا دختری زیبا و برای سن خود بسیار باهوش بود. گلویم رو صاف کردم و ظرف را برداشتم و گفتم، چرا چند تا قاشق گنده نمی خوری؟ فقط ...

آزمون عشق


آزمون عشق          امیری به شاهزاده خانمی گفت:   من عاشق توام.   شاهزاده گفت: زیباتر از من خواهرم است که در پشت سر تو ایستاده است.   امیر برگشت و دید هیچکس نیست . شاهزاده گفت: تو عاشق نیستی ؛ عاشق به غیر نظر نمی کند.    

داستان زیبای پیرمرد عاشق!


داستان زیبای پیرمرد عاشق!      پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.زنم در خانه سالمندان است. هر صبح آنجا می‌روم و صبحانه را با او می‌خورم. نمی‌خواهم دیر شود!... پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که رد می‌شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند. پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازشما عکسبرداری بشود تا جائی از بدنت آسیب ...

سلطان محمود و لرز سرما


سلطان محمود و  لرز سرما        سلطان محمود و لرز سرما   سلطان محمود در زمستانی سخت به تلخک گفت که با این جامه یک لا در این سرما چه می کنی که من با این همه جامه می لرزم؟ گفت: ای پادشاه تو نیز مانند من کن تا نلرزی.   گفت: مگر تو چه کرده ای؟   گفت: هر چه جامه داشتم همه را در بر کرده ام.  

کل عمرت برفناست!


کل عمرت  برفناست!    یک استاد صرف و نحو عربی در کشتی  بود.  ملاح  را گفت:  تو علم نحو  خوانده ای؟    گفت:  نه،   گفت: نیم عمرت برفناست . روزدیگر تندبادی  پدید  آمد،  کشتی  می خواست غرق شود،ملاح  او را گفت:    تو علم شنا  آموخته ای؟    استاد گفت:  نه   ملاح گفت:  کل عمرت  برفناست!

داستان مردی که جهنم را خرید!


داستان مردی که جهنم را خرید!      در قرون وسطا کشیشان بهشت را به مردم می‌فروختند و مردم نادان هم با پرداخت هر مقدار پولی قسمتی از بهشت را از آنخود می‌کردند.   فرد دانایی که از این نادانی مردم رنج می‌برد دست به هر عملی زد نتوانست مردم را از انجام این کار احمقانه باز دارد تا اینکه فکری به سرش زد...   به کلیسا رفت و به کشیش مسئول فروش بهشت گفت:قیمت جهنم چقدره؟کشیش تعجب کرد و گفت: جهنم؟!مرد دانا گفت: بله جهنم. کشیش بدون ...

داستان جالب " زن باهوش و آرزو "


داستان جالب " زن باهوش و آرزو "      روزی خانمی در حال بازی گلف بود که توپش تو جنگل افتاد. او دنبال توپ رفت و دید که یک قورباغه در تله گیر کرده است.   قورباغه به او گفت : اگر مرا از این تله آزاد کنی سه آرزوی تو را برآورده می کنم . زن قورباغه را آزاد کرد و قورباغه گفت : "متشکرم" ولی من یادم رفت بگویم شرایطی برای آرزوهایت هست؛ هر آرزویی داشته باشی شوهرت ۱۰ برابر آن را میگیرد. زن گفت : اشکال ندارد ! زن برای اولین آرزویش میخواست ...

حکایت مصیبت


حکایت مصیبت    بازرگانی را هزار دینار خسارت افتاد .   پسر را گفت نباید که این سخن با کسی در میان نهی.   گفت: ای پدر فرمان تراست، نگویم و لیکن خواهم مرا بر فایده این مطلع گردانی که مصلحت در نهان داشتن چیست؟   گفت: تا مصیبت دو نشود، یکی نقصان مایه و دیگری شماتت همسایه.   گلستان سعدی  

حکایت پهلوان بی طاقت


حکایت پهلوان بی طاقت      یکی از صاحب دلان صحنه زورآزمایی را دید به هم برآمده و کف بر دماغ آورده.   گفت: این را چه حالت است؟   گفتند: فلانی دشنام دادش.   گفت: این فرومایه هزار من سنگ برمی دارد و طاقت سخنی نمی آرد. منبع:روزنامه خراسان  

داستان دختری که خدا از او عکس می‌گرفت!


داستان دختری که خدا از او عکس می‌گرفت!        دختر كوچكی هر روز پیاده به مدرسه می‌رفت و بر می‌گشت. با اینكه آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان نیز ابری بود، دختر بچه طبق معمولِ همیشه، پیاده بسوی مدرسه راه افتاد...دختر كوچكی هر روز پیاده به مدرسه می‌رفت و بر می‌گشت. با اینكه آن روز صبح هوا زیاد خوب نبود و آسمان نیز ابری بود، دختر بچه طبق معمولِ همیشه، پیاده بسوی مدرسه راه افتاد. بعد از ظهر كه شد، ‌هوا رو به وخامت گذاشت و طوفان ...

داستانی زیبا درمورد کوروش کبیر!


داستانی زیبا درمورد کوروش کبیر!      زمانی کزروس به کورش بزرگ گفت: چرا از غنیمت های جنگی چیزی را برای خود برنمی داری و همه را به سربازانت می‌بخشی؟   کورش گفت: اگر غنیمت های جنگی رانمی بخشیدیم الان دارایی من چقدر بود؟! کزروس عددی را با معیار آن زمان گفت. کورش یکی از سربازانش را صدا زد و گفت برو به مردم بگو کورش برای امری به مقداری پول و طلا نیاز دارد. سرباز در بین مردم جار زد و سخن کورش را به گوش‌شان رسانید. مردم هرچه در ...

حکایت شتر و خاربن


حکایت شتر و خاربن      شتری در صحرا چرا می کرد و از خار و خاشاک صحرا غذا می خورد.   کم کم به خاربنی رسید.چون زلف عروسان در هم و چون روی محبوبان تازه و خرم،گردن آز دراز کرد تا از آن بهره ای بگیرد   .دید در میان آن یک افعی بزرگ حلقه زده،پوزه برداشت و برگشت و از آن غذای لذیذ چشم پوشید.   خاربن پنداشت که احتراز شتر از زخم سنان وی و اجتنابش از تیزی خارهاست.   شتر مطلب را درک کرد و گفت:بیم من از این مهمان پوشیده ...

هیچوقت به یک زن دروغ نگو!


هیچوقت به یک زن دروغ نگو!        مردی با همسرش تماس گرفت و گفت:"عزیزم ازم خواستن که با رئیس و چنتا از دوستاش برای ماهیگیری به کانادا بریم" ما به مدت یک هفته اونجا می مونیم.این فرصت خوبیه تا ارتقای شغلی که منتظرش بودم بگیرم پس لطفا لباس کافی برای یک هفته برام بردار و وسایل ماهیگیریمو هم آماده کن. ما از اداره حرکت می کنیم و من سر راه وسایلم رو از خونه بر می دارم ، راستی اون لباسای راحتی ابریشمی آبی رنگه رو هم بردار! زن ...

حکایت خواندنی پاسخ حکیمانه


حکایت خواندنی پاسخ حکیمانه      ندیم سلطان، حکیمی را به صحرا دید که علف می چید و می خورد. گفتش که:   اگر به خدمت شاهان درمی آمدی، نیازمندخوردن علف نمی شدی،   پاسخ داد: تو نیز اگر علف می خوردی، نیازمند خدمت شاهان نبودی. منبع: کشکول شیخ بهایی

داستان زیبای عیدی از برادر


داستان زیبای عیدی از برادر  شخصی به نام پل یك دستگاه اتومبیل سواری به عنوان عیدی از برادرش دریافت كرده بود. شب عید هنگامی كه پل از ادارهاش بیرون آمد متوجه پسر بچه شیطانی شد كه دور و بر ماشین نو و براقش قدم می زد و آن را تحسین می كرد. پل نزدیك ماشین كه رسید پسر پرسید: " این ماشین مال شماست ، آقا؟" پل سرش را به علامت تائید تكان داد و گفت: برادرم به عنوان عیدی به من داده است". پسر متعجب شد و گفت: "منظورتان این است كه برادرتان ...

شاهزاده و ازدواج با دختر فقیر!


شاهزاده و ازدواج با دختر فقیر!  دویست و پنجاه سال پیش از میلاد در چین باستان شاهزاده ای تصمیم به ازدواج گرفت. با مرد خردمندی مشورت کرد و تصمیم گرفت تمام دختران جوان منطقه را دعوت کند تا دختری سزاوار را انتخاب کند. وقتی خدمتکار پیر قصر ماجرا را شنید بشدت غمگین شد، چون دختر او مخفیانه عاشق شاهزاده بود،دخترش گفت او هم به آن مهمانی خواهد رفت. مادر گفت: تو شانسی نداری، نه ثروتمندی و نه خیلی زیبا. دختر جواب داد: می‌دانم هرگز ...

معلم و دختر کوچولو


معلم و دختر کوچولو    دختر کوچکى با معلمش درباره نهنگ‌ها بحث مى‌کرد.   معلم گفت: از نظر فیزیکى غیرممکن است که نهنگ بتواند یک آدم را ببلعد، زیرا با وجود این که پستاندار عظیم‌الجثه‌اى است، امّا حلق بسیار کوچکى دارد. دختر کوچک پرسید: پس چه طور حضرت یونس به وسیله یک نهنگ بلعیده شد؟ معلم که عصبانى شده بود تکرار کرد که نهنگ نمى‌تواند آدم را ببلعد. این از نظر فیزیکى غیرممکن است. دختر کوچک گفت: وقتى به بهشت ...

من عاشق آدم های پولدارم


من عاشق آدم های پولدارم      انگشت‌ اشاره‌اش‌ را فشار داد روی‌ دكمه سیاه‌رنگ‌ روی‌ دستگیره‌. شیشه سمت‌ راست‌ ماشین‌ كه‌ تا نیمه‌ پایین‌ رفت‌، انگشتش‌ را برداشت‌. سرش‌ را برد طرف‌ شیشه‌. به‌ مردی‌ كه‌ نشسته‌ بود پشت ‌فرمان‌ بی‌ ام‌ وی‌ انگوری‌رنگ‌، گفت‌: «شما دارین‌ می‌رین‌؟» مرد نگاهش‌ كرد. گفت‌: «تازه‌ اومده‌یم‌.» و لبخند زد. مرد دكمه‌ مستطیل‌شكل‌ را فشار داد و شیشه‌ بالا رفت‌. به‌ ...

داستان واقعی و زیبای دستان دعا كننده!


داستان واقعی و زیبای دستان دعا كننده!    این داستان واقعی است و به اواخر قرن 15 بر می گردد.در یك دهكده كوچك نزدیك نورنبرگ خانواده ای با 18 فرزند زندگی می كردند. برای امرار معاش این خانواده بزرگ، پدر می بایستی 18 ساعت در روز به هر كار سختی كه در آن حوالی پیدا می شد تن می داد. در همان وضعیت اسفباك آلبرشت دورر و برادرش آلبرت (دو تا از 18 فرزند) رویایی را در سر می پروراندند. هر دوشان آرزو می كردند نقاش چیره دستی شوند، اما خیلی خوب می دانستند ...

داستان زنی كه ازشوهرش كتك می‌خورد!


داستان زنی كه ازشوهرش كتك می‌خورد!    زنی با سر و صورت کبود و زخمی سراغ دکتر میره.دکتر می پرسه: چه اتفاقی افتاده؟خانم در جواب میگه: دکتر، دیگه نمی دونم چکار کنم.هر وقت شوهرم مست میاد خونه، منو زیر مشت و لگد له می کنه.   دکتر گفت: خبو دوای دردت پیش منه: هر وقت شوهرت مست اومد خونه، یه فنجون چای سبز بردار و شروع کن به قرقره کردن.و این کار رو ادامه بده.   دو هفته بعد،اون خانم با ظاهری سالم و سرزنده پیش دکتر برگشت.   خانم گفت: دکتر، ...

داستان زن ها واقعا خیلی حیرت انگیزند !


داستان زن ها واقعا خیلی حیرت انگیزند !    زن ها واقعا خیلی موجودات عجیبی هستند.   قلب زنان جهان را میچرخاند!(خانمها بخونید و افتخار کنید..)!!!   از هنگامی که خداوند مشغول خلق کردن زن بود. شش روز می گذشت .... فرشته ای ظاهر شد و عرض کرد: چرا این همه وقت صرف این یکی می فرمایید ؟ خداوند پاسخ داد:دستور کار او را دیده ای ؟ او باید کاملا" قابل شستشو باشد، اما پلاستیکی نباشد. باید بتواند با خوردن قهوه تلخ بدون شکر و غذای شب مانده کار ...

داستان آموزنده " شکر گذار خدا باشیم "


داستان آموزنده " شکر گذار خدا باشیم "      در آخرین لحظات سوار اتوبوس شد روی اولین صندلی نشست.از کلاس های ظهر متنفر بود اما حداقل این حسن راداشت که مسیر خلوت بود...   اتوبوس که راه افتاد نفسی تازه کرد و به دور و برش نگاه کرد.   پسر جوانی روی صندلی جلویی نشسته بود که فقط می توانست   نیمرخش را ببیند که داشت از پنجره بیرون را نگاه می کرد ...   به پسر خیره شد و خیال پردازی را مثل همیشه شروع کرد :   چه پسر جذابی! حتی از نیمرخ هم معلومه. ...

پند های لقمان به پسرش


پند های لقمان به پسرش      روزی لقمان به پسرش گفت امروز به تو سه پند می دهم که کامروا شوی: اول این که سعی کن در زندگی بهترین غذای جهان را بخوری!   دوم این که در بهترین بستر و رختخواب جهان بخوابی! و سوم این که در بهترین کاخها و خانه های جهان زندگی کنی!!! پسر لقمان گفت ای پدر ما یک خانواده بسیار فقیر هستیم چطور من می توانم این کارها را انجام دهم؟   لقمان جواب داد: اگر کمی دیرتر و کمتر غذا بخوری هر غذایی که می ...